زمان کنونی: 2017/03/28, 11:41 AM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2017/03/28, 11:41 AM



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان یه روز دختر خیلی بدشانس!

نویسنده پیام
donya killer
فضول الدوله:D

*


ارسال‌ها: 85
تاریخ عضویت: Dec 2016
اعتبار: 35.0
ارسال: #1
documents داستان یه روز دختر خیلی بدشانس!
بیاید کاربرای خوبی باشیم و داستان منو مسخره نکنیمnet
اگه هم خوشتون اومد تعارف نکنید ها من ناراحت نمیشم اگه اعتبار بدیدBig Grinقول میدم اصلا ناراحت نشم[تصویر:  16.gif]
حالا میریم سراغ داستانBig Grinداستان راجب یه دختر بدشانسه که یه روز رو چجوری میگذرونهBig Grin
و ژانر داستان هم طنزهBig Grin
تاپیک نظرات https://www.animpark.net/thread-27318.html
****
قسمت اول:
تو اوج خواب بودم که گوشیم زنگ خورد.اه!یه روز مسخره دیگه شروع شده و من باید از رختخوابم دل بکنم! با غرولند چشمامو باز کردم وبعد از اینکه چند تا فحش به مدرسه و دبیرهاش دادم، نگاهی به صفحه گوشیم انداختم. ساعت هفت بود و این یعنی من فقط نیم برای رفتن به دبیرستان وقت داشتم.[تصویر:  52.gif]هول شدم و خواستم از تخت خواب بیام بیرون که ملافه ها دور پام پیچید و با مغز خوردم زمین[تصویر:  17.gif]
به زحمت بلند شدم و رفتم جلو اینه و یه نگاه به صورتم انداختم.خوشبختانه یا بدبختانه نه خون اومده بود و نه باد کرده بود. نیم نگاهی هم به لباس خوابم انداختم.خوشبختانه دبیرستان ما یونیفرم نداشت که این واسه من یه امتیاز محسوب میشد! چون میتونستم اون طور که دوست دارم،یعنی مثل پسرا لباس بپوشم.احتمالا اگه مدرسمون یونیفرم داشت باید به دامن عادت میکردم!
کوله پشتیمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون تا صبحونه بخورم.این مدرسه هم دردسری بود واسه خودش.
قبل از اینکه وارد آشپزخونه بشم آروم به سمت اتاق نوآ راه افتادم. توی اتاقش درست مثل همیشه، انگار بمب ترکیده بود!روی زمین اتاقش از شیر مرغ گرفته تا جون ادمیزاد پخش و پلا بود. و ملافه های تختش هم مچاله شده روی زمین بودند.احتمالا مثل همیشه صبح زود بلند شده و رفته پیاده روی و الانم داره دوش میگیره!
چون نوآ حموم بود اصلا عجله نداشتم. به طرف تابوتی که گوشه اتاق تکیه داده شده بود -و در واقع یه کمد بود- رفتم و بازش کردم.به محض اینکه بازش کردم یه کمد پر از کتونی و کلاه کپ پسرونه جلوم ظاهر شد.نیشم رو باز کردم و سریع یه جفت کفش مشکی و یه کلاه کپ مخصوص رپر ها از تو کمدش برداشتم و فلنگ رو بستم.
سریع صبحونمو خوردم و میخواستم از خونه برم بیرون که صدای نوآ رو شنیدم که غر میزد:
- این کتونی مشکیه من کجاس اخه؟!
با خودم خندیدم و قبل از اینکه بفهمه و پدرمو در بیاره از خونه زدم بیرون. برف آروم آروم میبارید با اینحال هوا اصلا سرد نبود و فقط باد ملایمی میومد.
اکثرا از ملایم بودن هوا به عنوان فرصت استفاده کرده بودند و دو تا دو تا اومده بودند بیرون.به قولی هوا دو نفره بود...ولی واس من هوا سه نفره بود!من و آب دماغم و دستمال کاغذیم:\ چون احتمالا بخاطر نپوشیدن پالتو سرما میخورم.
تو این فکرا بودم که یه نگاه به ساعتم انداختم و یا حضرت پشمک!من خیلی دیرم شده بود! شروع کردم به دویدن و به هر بدبختی بود به ساختمون دبیرستان رسیدم ولی چون در حال دوییدن بودم و از اونجا که شانسم خیلی گنده یه چیز دراز بی قواره جلوم سبز شدnetمنم نتونستم خودمو کنترل کنم و زرشکnet رفتم تو شیکم یارو و جفتمون با هم به فنا رفتیمnet
کیفم پرت شد و خودمم با زانو افتادم رو صورت یارو!خواستم بلند شم که دادش بلند شد:
-"هی فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟"
چشم هامو چرخوندم و گفتم:
-"دارم بلند میشم"
اینو گفتم و یاد این افتادم که دست کم نیم ساعت از وقت کلاسم گذشته.به سرعت کیفم رو برداشتم و به سمت دبیرستانم دوییدم.
سر کلاس که رسیدم دبیر فرانسه سر کلاسمون بود.با دیدنم بهم چشم غره رفت و با عصبانیت گفت:
-"نولا! چن بار باید بهت بگم سر کلاس من همه باید سر وقت حاظر بشن. باز هم که دیر کردی! تو اصلا مسئولیت پذیر نیستی و ..."
پوفی کشیدم، درست مثل همیشه!درست وسط سخنرانی دبیره بود که یهو در کلاس باز شد و همون پسری که با زانو رفته بودم تو صورتش اومد تو کلاس!وات د فاز!؟
پسره با دیدن من اول چشماش گرد شد ولی بعد بهم چشم غره توپی بهم رفت.دبیرمون با دیدنش گفت:
-"واو شما باید دانش اموز جدیدمون هری استایلز باشید!میبینم که از همین روز اول دیر کردید!"
استایلز بهم چشم غره رفت:
-"متاسفم اخه یه نفر صورت من رو با فرودگاه اشتباه گرفته بود!"
همه فکر کردن شوخی میکنه و زدن زیر خنده ولی من فقط لبمو گاز گرفتم.

********
منتظر قسمت دوم باشید[تصویر:  400.gif]
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/01/08 06:52 PM، توسط donya killer.)
2017/01/07 09:40 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
donya killer
فضول الدوله:D

*


ارسال‌ها: 85
تاریخ عضویت: Dec 2016
اعتبار: 35.0
ارسال: #2
RE: داستان یه روز دختر خیلی بدشانس!
*قسمت دوم*
-"متاسفم اخه یه نفر صورت من رو با فرودگاه اشتباه گرفته بود!"
         همه فکر کردن شوخی میکنه و زدن زیر خنده ولی من فقط لبمو گاز گرفتم و رو صورتش دقیق شدم.دیدم صورتش یکم باد کرده و  کنار لبش یه چسب زخم چسبونده.لازم نبود نابغه باشم تا بفهمم بخاطر دست گل منه!
     ولی هم همون لحظه متوجه  یه چیزی شدمتصویر: richedit/smileys/yahoo_Big/17.gifشدم خنده های بچه ها نمیتونه فقط واسه بامزگی هری باشه!سریع یه نگاه به سر تا پای خودم و هری انداختم تا بفهمم دلیل خندشون چیه و...یا حضرت پشمک! داری باهام شوخی میکنی مگه نه؟!چشمامو بستم و نالیدم.این دیگه آخر بدشانسیه! من موقع حاضر شدن و اومدن به مدرسه اونقدر عجله کرده بودم که یادم رفته بود لباس خوابمو عوض کنم و با همون لباس خواب گشاد  با طرح خرس های کوچواو اومده بودم مدرسه!!!حالا حداقل تا یه سال سوژه شدم رفت:\
 نیم نگاهی به موهای فرفری و ژولیدم انداختم.حتی موهام رو هم یادم رفته بود شونه کنم! آخه بدشانس تر و البته حواس پرت تر از من هم تو دنیا وجود داره؟! هری هم داشت ریز ریز بهم میخندید.نگاه کارم به کجا رسیده که این دراز بی قواره (به طرفداراش بر نخوره خودمم  شدیدا طرفداراشم ولی خو درازه دیگههتصویر: richedit/smileys/yahoo_Big/17.gif)هم داره به به من میخنده!هعی انگار امروز ،روز من نیست. با این حال اصلا به روی  مبارکم نیوردم که متوجه وضعیتم شدم.

  دبیره که متوجه بدی اوضاع شده بود در حالی که به زور خندشو  نگه داشته بود گفت:
- "خیلیه خب برید بشینید!"          من رفتم سر جای همیشگیم یعنی میز اخر دور از خودشیرین های کلاس و معلم...جای دنجی بود! هنوز کامل نشسته بودم که متوجه شدم صندلی کناریم عقب کشیده شد.با تعجب به هری که داشت صندلی رو کنار میکشید نگاه کردم.اون درست روی نیمکت کنار من نشست و وقتی نگاه متعجب منو دید  زیر لبی گفت:
- جای دنجیه.
       به علامت تایید سری تکون دادم و بعد  طبق عادت هر روزم  پاهامو انداختم رو میز و دستامو پشت سرم گذاشتم  تا راحت تر خوابم ببره!به هر حال هیچی مثل خواب سر کلاس نمیچسبه:\
 
2017/01/08 10:33 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
donya killer
فضول الدوله:D

*


ارسال‌ها: 85
تاریخ عضویت: Dec 2016
اعتبار: 35.0
ارسال: #3
RE: داستان یه روز دختر خیلی بدشانس!
*قسمت سوم*
.
.
.
.
من تو طول صحنه حرکت می کردم،با  سبک خاصی گیتار برقی می زدم  و مردم با صدای بلند تشویقم می کردند. احساس خیلی خوبی داشتم!یه حس محشر همراه با غرور از اون همه توجه و شهرت!
   کنسرتم داشت به  بهترین قسمتش میرسید که یهو یکی از طرفدار ها داد زد:
-"نولا  بیدار شو،هی دیوونه با تو ام!"
        با تعجب از خواب پریدم. یکم طول کشید تا بفهمم که اون کنسرت محشر فقط خواب بوده! در حالی که غرغر می کردم موهام را از صورتم کنار زدم و نگاه عصبانی و منگم رو به کسی که از خواب بیدارم کرده بود انداختم.و کسی نبود جز مادلین!
   از حرص دندون قروچه کردم:
-" هی  مادلین! تو خواب هم دست از سرم بر نمیداری!؟برو پی کارت تا ببینم میتونم بقییه خوابمو ببینم یا نع!"[تصویر:  9.gif]
همون جور که حدس میزدم ،غرغرهامو به هیچ چی حساب نکرد و دستمو محکم کشید:
-" سر کلاس خوابت برد و جوری که  خر و پف میکردی  واقعا خنده دار بود!بگذریم،یه ساعت داشتم صدات میکردم ولی بیدار نمیشدی!"
اینو گفت،ریز ریز خندید و ادامه داد:
-"گمونم این خواب عمیقت از تاثیرات لباس خواب پوشیدن تو مدرسه ست !"[تصویر:  400.gif]
بهش چشم غره رفتم و بلند شدم.کلاس خالی بود!با تعجب پرسیدم:
 -"کی زنگ خورد؟!"
 -"خیلی وقته!" 
خواستم از کلاس برم بیرون که سر جام خشکم زد!یا حضرت آجیل شب عید!من...من که نمیتونستم با این لباس ها برم خونه![تصویر:  52.gif]مادلین انگار متوجه شد به چی فکر میکنم چون زد زیر خنده و با نیش باز گفت: - "هر کی تو راه به لباست خندید بهش بگو این مد جدیده!" 
اینو گفت و قبل اینکه پدرشو در بیارم فلنگ رو بست! حالا من موندم یه لباس خواب با عکس خرس های خوابالو و موهایی که دست کمی از سیم ظرفشویی ندارشتن!
2017/01/10 06:53 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
donya killer
فضول الدوله:D

*


ارسال‌ها: 85
تاریخ عضویت: Dec 2016
اعتبار: 35.0
ارسال: #4
RE: داستان یه روز دختر خیلی بدشانس!
*قسمت آخر*
پوفی کشیدم و سمت خونه راه افتادم.بالاخره که چی؟! باید میرفتم خونه...
تو تموم راه مجبور شدم نگاه های متعجب و  زمزمه های زیر لبی شون رو تحمل کنم! اینا مشکلشون چیه؟! دوس داشتم آب بشم و برم تو زمین برای همین سرم رو تا خشتکم انداختم پایین  و تند تند سمت خونه قدم برداشتم.
وقتی رسیدم خونه  چراغ ها خاموش بود و درست اطرافم رو نمیدیدم.گمونم کسی خونه نبود.حسابی خسته بودم ولی حداقل خیالم راحت بود که امروز از اینی که هست گند تر نمیشه...
با این فکر لبخند کم جونی نشست رو لب هام  و در همین حال چراغ رو روشن کردم.به محض اینکه چراغ رو روشن کردم ماتم برد،یا حضرت آجیل شب عید! حدودا همه فک و فامیل با نیش تا بناگوش باز روبه روم بودند و اونا هم با تعجب منو نگاه میکردند.دست یکیشون کیک و دست یکی دیگه فشفشه بود.
 تازه یادم افتاد امروز روز تولدمه! ولی هیچ کودوم دست نمیزدند یا چیز دیگه ای،فقط با چشم هایی که در حد توپ فوتبال گشاد شده بودند لباس های منو نگاه می کردند.
آخه از من بدشانس تر هم داریم؟!تصویر: richedit/smileys/yahoo_Big/17.gif
 *پایان*
2017/01/20 04:01 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان "طلوع" Blacksnake 8 420 دیروز 04:22 PM
آخرین ارسال: Blacksnake
zجدید داستان عمارت 703 زاواره 7 267 2017/03/24 02:15 PM
آخرین ارسال: زاواره
  داستان خلافکار! 2rsa 7 570 2017/03/19 08:49 PM
آخرین ارسال: 2rsa
Soul Eater داستان "ثلیث" kocholo1 2 234 2017/03/11 12:26 AM
آخرین ارسال: kocholo1
  داستان های تک قسمتی از 2rsa 2rsa 3 661 2017/03/03 12:15 PM
آخرین ارسال: 2rsa



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.