زمان کنونی: 2017/04/30, 02:44 AM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2017/04/30, 02:44 AM



نظرسنجی: داستانام چطورن؟
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی! twisted evil
به اندازه ی تو خوبه! twisted evil
چرته!!!! Sad
[نمایش نتایج]
 
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان های تک قسمتی از 2rsa

نویسنده پیام
2rsa
روابط عمومی نویسندگی



ارسال‌ها: 5,797
تاریخ عضویت: May 2016
اعتبار: 826.0
ارسال: #1
داستان های تک قسمتی از 2rsa
به نام خدا
پیشگفتار
من اینجا داستانهای تک قسمتی مو میزارم! twisted evil
اگه خوشتون اومد اعتبار بدید و اگه نیومد لااقل اون دکمه تشکرو بزنید! twisted evil
تایپیک نظرات :
[تصویر:  g6lb_داستان-های-تک-قسمتی-2rsa.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/04/05 02:45 PM، توسط 2rsa.)
2017/01/10 11:40 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2rsa
روابط عمومی نویسندگی



ارسال‌ها: 5,797
تاریخ عضویت: May 2016
اعتبار: 826.0
ارسال: #2
RE: داستان های کوتاه از 2rsa
به نام خداوند بخشایشگر! 

[تصویر:  110925011582481581941552067513817521622525.jpg]



یک نامه عاشقانه! 

ورقه ای رو بر میدارم، بالایش ''به نام خالق هستی'' مینویسم. 
می خواستم نامه ای بنویسم که با سلام شروع بشه و بدون خداحافظی تموم بشه! نامه‌ای که بوی اشک و غصه نده، نامه ای که باعث لبخند بشه و گریه ای در کار نباشه. کسی که نامه رو میخونه لبخند بزنه، احساس ناراحتی و غم نکنه، اشک نریزه! 
نمیدونم چی بنویسم! انگار دستانم توان نوشتن ندارن و کلمات لال شدند.
تیک تیک ساعت، بیش از زمان های دیگه خودنمایی میکنه و صداشو بر سر من بلند میکنه و فریاد میزنه: چقدر طولش میدی! بنویس! زمان های زیادی گذشته و تو هنوز کلمه ای ننوشتی! 
دستانم می لرزه، اشک چشام نمیزاره خوب ورقمو ببینم.
نمیخوام از غصه هام باخبر شه، نمیخوام بفهمه خیلی دلتنگشم، نمیخوام بفهمه هنوزم به خاطرش گریه میکنم، نمیخوام.
چی بنویسم؟ هنوزم دراین مورد گیر کردم. بیخیال! مثل همیشه مینویسم.
کوتاه و کوتاه! خلاصه ی خلاصه!! 
لبخند تلخی میزنم و شروع به نوشتن میکنم :
 «سلاااااااااااام! من عااااالیم! 
توچی؟ خوبی؟ میدونم الان چی میخای بگی! بعله مثل همیشه این جمله رو میگم! اینو بدون هرگزم ترکش نمیکنم، تیکه کلاممه! البته اگه حساب بشه! 
راستی اونجا چه خبر؟ خوشحالی؟ پاهات دیگه درد نمیکنه؟ دیگه به خاطر مریضیت اَلَنگ سولینگ نمیزنی؟ میدونم سوالام زیاده، خوب چه کنم دیگه!» 
ای اشکهای لعنتی! بزارید نامه‌مو بنویسم! اشکامو پاک میکنم. بسه! دیگه گریه نکن دختر! 
ادامه میدم:
 «میدونی چی شده؟ فکر کنم بدونی! امروزم غذا رو سوزوندم!مامان از دستم خیلی ناراحت شده بود و سرم داد زد!ولی خوب چه کنیم دیگه! 
دیگه چی بگم؟ آهان! راستش من همیشه به یادتمااا نگی این دختر فراموشم کرده! نگی که این دختر فقط به فکر درسو مشقشه! نگی که من چقدر بد و خود خاهم!
میدونم الان چی میگی! الان میگی که این که نامه نشد! 
بیخیااال! همه اینجا خوبن. مامانم خوبه، آبجیامم خوبن، داداش ازدواج کرده، اونی یکی داداشمم هم زنش حامله ست! خدا خدا میکنن این بار بچششون دختر بشن! اینم خبرای اینجا! 
تو این نامه فقط اینو میخاستم بگم که همه خوبیم و خوشحالیم و بگم که دوستت دارمو هیچ وقت فراموشت نمیکنم. 
همین دیگه! من باید برم ادامه ی درسام. پس تموم میکنم!» 
پایین نامه امضا میکنم و مینویسم: «یه دختر خاص و مثل همیشه خُل!» 
نامه رو با اشک تو پاکت میکنمو میبوسم و در آغوش میکشم. 
قرآنمو باز میکنم و لایه قرآنم میزارم تا شاید، به دستش برسه. 
درحالی که اشکامو پاک میکردم نگاهی به ساعت میکنم. دیگه وقته خوابه. میرم روی تختم دراز میکشم و پتو رو روی سرم میکشم و آروم گریه میکنم و یواش یواش خوابم میبره! 
صبح با صدای اذونه گوشیم بلند میشم، بالشته خیسمو برعکس میکنم و میرم وضو میگیرم. سجاده ام را پهن و قرآنمو روی سجاده ام میزارم. 
بعد از تمام شدن اذون، نمازمو میخونم. بعد از دعا و تسبیحات، قرآنو باز میکنم و نامه‌مم از توش میوفته. لبخند تلخی به نامه‌ام میندازم و دوباره بازش میکنم، هرچی باشه خودم نوشتم و یه جور خاطره میمونه! با کمال ناباوری به چیزی بر خورد میکنم که اصلا فکرشم نمیکردم! با خودکار قرمز ازم غلط املایی گرفته شده بود! بسیار تعجب کردم و نامه رو برعکس کردم دیدم پشتش نوشته ای وجود داره! باورش برام سخته بود اشک در چشمام حلقه زد! این... این دست خطه خودشه! دست خطشه! با همون دست خط خرچنگ قورباغه‌ایش! نفسم از تعجب بالا نمیومد، اشکام شروع به ریختن کردن! 
تو پشت ورقه به دست خطش نوشته شده بود:
 «به نام خداوند بخشنده و مهربان! 
سلام دخترم! من خوبم نگران نباش! من همیشه ازاین که میگی عالی هستی خوشحال میشم! اما دخترم این کلماتو همیشه میگی؟ حتی وقتی ناراحتی؟ برام غیر قابل باوره که دختری که همیشه میخنده و هیچ غمی جز کم حافظه بودنش نداشت، اینقدر غمگین باشه! درسته دخترم! نامه ای که برایم فرستادی بوی قربت و تنهایی میده! خیلی سعی کردی کوتاه و خلاصه بنویسی که هیچ غمی در آن دیده نشه!
دختر گلم! این جا همه خوشحالن! بازم میگم نگرانم نباش! حالم کاملا خوبه و هیچ دردی جز ناراحتی شما که در دلم سنگینی میکنه ندارم. بازم مثل همیشه انسولین رو النگ سولینگ میگی؟ کی میخوای بزرگ شی؟ دخترم! من بی سوادم، تو چرا؟ نامه ای که برایم فرستادی چندتا کلمه غلط غلوط نوشتی! برات زیرش خط کشیدم! 
دخترکم! من از همه چی آگاهم! میدونم دیشب غذا رو سوزوندی و مادرتو ناراحت کردی! اما چرا برای سوزوندن غذا گریه کردی؟ تو که اینقدر دل نازک نبودی! دخترمن، اون دختر قوی و صبرش زیاد بود کجاشد؟ ناراحت میشم تو رو اینجوری میبینم، پس ناراحتم نکن! 
دختر خوبم! من هرگز فکر نمیکنم تو بدی! میدونم هنوزم تو قلب و ذهنت جا دارمو فراموشم نمیکنی! منم هرگز نمیتونم شما رو فراموش کنم، همیشه به یادتونم، تو هم نگی پدرم ولمون کرده رفته! 
خدا رو شکر که همه خوبن! داداشتم انشاءالله خوشبخت بشه. به خواست خدا بچه هر چی بشه سالم باشه، پسر و دختر فرقی نداره! 
دختر عزیزم، ممنون که برایم نامه نوشتی! منم همتونو دوست دارم و یاد تک تکتون هستم. براتون آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم. 
دختر خاصم! همه ی دخترانه من خاص هستند. مخصوصا تو که فارغ از ذره ای از عقلی! همیشه خودتو خاص تر از بقیه میدونی! هرچند که آره هستی! من عاشق خل بازی هاتم دخترم! دلم برای اون روزیایی که از امتحان برمیگردی میگی ساده ترین سوالو اشتباه نوشتی تنگ شده! چقدر میخوندی ولی بازم بی عقلی میکردی! 
همیشه که خسته بودم با پرحرفهای بی معنی ات، منو سرحال میکردی و خندم میگرفت. نامه ات کوتاه بود اما پر از حرف بود. 
صد دفعه بهت گفتم اینقدر به خودت تلقین نکن خُل! هرچند که هستی اما بدتر میشی! دلم برای خل بازی هات تنگ شده. خیلی تنگ‌! 
منم طولانی نمینویسم و مثل تو بدون خداحافظی تموم میکنم. در پناه حق باشید. 
امضا، پدرت» 
اشکام تمومی نداشت و همینجوری میریخت. نامه رو درآغوش کشیدم و بلند بلند شروع به گریه کردن کردم. باورش برام سخت بود اما خوشحال بودم که به نامه ام جواب داده شده بود. 
بعد از چند دقیقه گریه کردن، اشکامو پاک کردم نامه رو دوباره لای قرآن گذاشتم و قرآنو بوسیدم. دستامو بردم بالا تا دعا کنم:
 «خداجون!... ممنونم!... شکرت... امروز دعایم فقط اینه... مواظب پدرم که پیشته باش!... همین! ممنونم خدا!»
2017/01/10 11:47 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2rsa
روابط عمومی نویسندگی



ارسال‌ها: 5,797
تاریخ عضویت: May 2016
اعتبار: 826.0
ارسال: #3
RE: داستان های تک قسمتی از 2rsa
به نام آفریننده‌ی محبت! 

[تصویر:  _928102319.jpg]



دلش برام تنگ شده! 

تقدیم به بچه هایی که ماماناشون بهشون گیر میدن!! 


_ «اَهه خسته شدم! چرا مامان همچین میکنه؟ چیکارش دارم آخه؟ یه گوشه ساکت و آروم نشستم! چرا آخه اینقدر گیر میده؟ کاش میشد یه جای دور میرفتم دور از همه... راحت و آسوده سرم تو گوشی باشه!» 
امروز که داشتم از طریق گوشیم با دوستام چت میکردم مامان اومد تو اتاقمو دعوام کرد و گوشیو از دستم گرفت. از دست مامانم خیلی ناراحت و غمگینم. چون اصلا کاره بدی نکردم. از شدت ناراحتی از خونه زده بودم بیرون. حدود یه نیم ساعت چرخ زدن به خونه رفتم. چون حوصله ی دعواهای مامانو نداشتم یواش کلید انداختمو رفتم تو. مامان تو پذیرایی نشسته بود و مثلی اینکه زن داداشم اومده بود و داشتن حرف میزدن. منم آروم داشتم میرفتم تو اتاقم که یهو شنیدم مامان گفت: «دلم براش تنگ شده!» 
منم تعجب کردم و با خودم: «دلش برای کی تنگ شده؟» 
منم پشت دیوار گوش وایستادم ببینم مامان چی میگه! 
مامان با ناراحتی میگفت:« نمیدونم همش تقصیر این اینترنت کوفتیه! همششش!... از وقتی این اینترنت اومده تو این خونه... این دختر کلا تغییر کرده!» اشک از چشای مامان خارج میشه و پاکشون میکنه. 
زن داداشم لبخندی میزنه: «خب، جوونای نسل امروزن دیگه! چرا غصه میخوری؟» 
مامانم لبخند تلخی میزنه: «تو هر روز باهاش نیستی که بفهمی! نمیفهمی! اون هر روز مسخره بازی در میوورد.از مدرسه که میومد شروع میکرد به گزارش دادن اتفاقای تو مدرسه. چرت و پرت میگفت اما شیرین بود... این چند روزه...» اشک از چشمان مامان خارج میشه و ناله میکنه: «انگار دیگه وجود نداره... دلم برای دخترم تنگ شده... برای حرفاش... خنده هاش... صورت و چشماش! این چند روزه خودشو تو اتاق حبس میکنه تا با گوشیش یا کامپیوتر وَر بره یا حتی تو جمعمونم ساکته! دلم برای جمله های مزخرفی که میگفت هم تنگ شده! 
من این دخترو نمیشناسم! من دختر خودمو میخوام.»
با حرفای مامانم اشک تو چشام حلقه زد. بغض سنگینی تو گلوم جمع شده بود. به زور خودمو نگه داشته بودم. 
مامانم: «کاش لااقل یه روز اینو میفهمید... من چقدر به فکرشم... این گیردادنیااا فقط برای بازگشتن به خودشه. الهی تموم این گوشیا و کامپیوترا همشون از روی زمین محو شن که دخترمو ازم گرفتن،  تنها اون بود بخشی از زندگیم... امیدم... آرزوم... درسته که کنارمونه... ولی انگار دیگه مُرده! » 
دیگه تحمل نکردمو رفتم تو اتاقم بالشتمو محکم بغلم کردمو گذاشتم تو دهنم و شروع به کردم به گریه کردن. که اینطوری صدای گریه هام بیرون نره. 
بعد از یه ساعتی که فهمیدم مامان آروم شده و زن داداشم رفته، آهسته در اتاقمو باز کردم و دنبال مامان گشتم: «باید ازش معذرت بخوام که اصلا درکش نکردم... دلش برام تنگ شده بودو من خبر نداشتم... .» 
مامان تو آشپزخونه بود و داشت شام درست میکرد. آروم رفتم و از پشت بغلش کردم. 
مامانم با عصبانیت گفت: «ولم کن، چیکار میکنی؟» 
با خنده و شوخی گفتم: «دارم ابراز محبت میکنم!» 
مامانم پوفی کشیدو گفت: «الان تو آشپزخونه جای ابزار محبته؟ برو بیرون کم چرت بگو!» 
منم محکمتر مامانو بغل میکنم: «نووووو! مادِر آی لاو یو!!» 
مامان خنده ی میزنه: «ایی لبیو! (مامانه بلد نیست)» 
خندیدیم و با ناراحتی به مامانم گفتم: «ببخشید!» 
مامانم: «برای چی؟» 
_ «همه چی!» 
مامانم برگشت و با یه لبخند یه بوسه بر پیشونیه من زد:«بخشش پذیرفته شد.»


یه لحظه فکر کن!! 
شاید یکی
دلش برات تنگ شده!! 
2017/01/12 09:36 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
2rsa
روابط عمومی نویسندگی



ارسال‌ها: 5,797
تاریخ عضویت: May 2016
اعتبار: 826.0
ارسال: #4
RE: داستان های تک قسمتی از 2rsa
عشق عجیب!


«طولانیه اما خوشحال میشم بخونید! twisted evil»
[تصویر:  %D8%A8%D9%86%D8%B1.jpg]
به نام آنکه محبت یک عشق را در قلبم نهاد.




آرام آرام قدم برمیداشتم.
صدای خش خش برگها را در زیر پاهایم، احساس می کردم. حس خوبی داشت.
باد، با دستان پر مهرش، با موهایم بازی میکرد.
صدای آواز بلبل و پرندگان دیگر، این فضا را رمانتیک تر میساخت.
پاییز است! فصل مورد علاقه ی من! فصلی که با چشمان وجودم میتوانم آن را ببینم!
ناگهان صدای خش خش برگها را میشنوم ، گویا کسی می آید.
این صدای پا، خیلی آشناست. به من نزدیکتر میشود و دستانم را میگیرد.
لبخندی میزنم. او را شناختم. او چشمان من است! احساس من است. قسمتی از وجودم قلبم!
او برادر من است.
گرمی دستانش حس خوبی را به من القا میکند.
لب های کوچکش را، در پیشانی ام احساس میکنم.
او مرا بوسید.
صدای مردانه اش را که سعی دارد کودکانه اش کند را میشنوم: «خواهر کوچولوی من! مگه بهت نگفتم رو نیمکت بشین تا برگردم؟»
لبخندمیزنم: «ببخشید داداش! من...خوب... ترسیدم که گمم کرده باشی یا من...»
انگشتش را روی لبم احساس میکنم: «هیس! من هیچ وقت خواهر کوچولومو تنها نمیزارم»
می خندم: «میبینیم کی کیو تنها میزاره!»
دستانم را محکم میگیرد و آرام قدم میزنیم.
»_ ام... داداش! میشه بگی اینجا چه شکلیه؟ انگار جای خیلی قشنگیه! کاش میشد... اینجا رو ببینم!»
صدای خنده اش رو میشنوم: «فردا ... همه چیو میبینی! خب... خورشید مثل همیشه نورانیه. مانند شمعی کوچک شعله ور است. انگار گرماشو از دست داده،اما باز هم زیبایی خودشو حفظ میکنه.درست مثل شمعی که اون دفعه حسش کردی»
سعی میکنم خورشید نورانی را تصور کنم! اما من... تابحال نور ندیدم.
برادرم ادامه میداد: « آسمون آبیه! و ابرها مثل پنبه، در آسمون شناوره.
در جایی که قدم میزنیم، یک جاده ی طولانی ،از برگهای خشک و رنگی است که دو طرفش درختایی به رنگهای مختلف پوشانده. جاده، عرضش خیلی کم‌است، که شاخه های درختان ، بالای سر ما قرار دارد»
_ « داداش... برگ درختان چه رنگیه؟»
+«صبرکن خوب به آنها نگاه کنم. اون طرف جاده سمت چپت، درختایی به رنگ نارنجی و زرده. درختای سمت راستت، یکم صورتی قاتیشونه!»
لبخند تلخی میزنم، به سختی خودم را نگه داشتم تا گریه نکنم. دلم نمی آید به برادرم بگویم که... من رنگ ها را... نمیشناسم.
برادرم ناگهان بلند میگوید: «صبرکن! 10 ثانیه صبرکن تا برگردم.» این را میگوید و دستانم را رها میکند. صدای خش خش برگها که در زیر پاهایش آهنگی مینوازد را میشنوم، که از من دور میشود. صدای پاهایش متوقف شد...بعد از چند ثانیه صدای گامهایش بلندتر شد. انگار دارد میدوَد.
از صدای پاهایش میفهمم که نزدیکم آمده، اما... صدای جیک جیک پرنده ای میشنوم. صدایش... خیلی ضعیف است...
_«دا... داش!»
»+بفرما! برایت یه پرنده کوچک اوردم. مثل اینکه از لانه‌اش افتاده و تازه میخواد پرواز کردن را یاد بگیره.» دستانم را میگیرد. در کف دستم چند ناخن بلند کوچک حس میکنم. یک چیزِ نرم را هم احساس کردم. جیک جیک میکرد. میتوانم حدس بزنم، این گنجشک هست.
دست دیگرم را گرفت و روی گنجشک گذاشت. نمیدانستم چه جوری احساسم را بیان کنم فقط میتوانستم بگویم خیلی خوشحال شدم. آرام لمسش کردم، بدنی نرم و لطیف داشت. گویا اگر بفشارمش له نمیشود بلکه انقدر نرم و انعطاف پذیر است که به حالت اول برمیگردد. آن را نزدیک صورتم اوردم و به گونه هایم مالیدم، بوییدمش، چه بوی خوبی میداد.
برادرم آرام میگوید: «باید برگردیم خونه!»
بوسه بر پرهای گنجشک میزنم.«میشه اینو با خودمون ببریم؟»
برادرم مکث کوتاهی کرد و گفت: «باید برگرده پیش خانواده اش! ممکنه نگرانش شده باشند.»
پرنده را به سمت صدای برادرم گرفتم: «خب... باشه... سریع ببرش.»
برادرم گنجشک را برمیدارد و میرود. چند ثانیه بعد برمیگردد، دستم را میگیرد و راهی خانه میشویم.
به خانه میرسیم. برادرم دستم را رها میکند تا کلید را در بیاورد.
گفتم: «داداش! خونمون از بیرون چه شکلیه؟«
برادرم مکثی کوتاهی کرد و گفت:«خونمون... از این نما، خیلی زیباست! بزرگ و مجلل دیده میشه.» بلند میخنده: «واای حسه پولداری بهم دست داد!»
راستش من نمیدانم وضعیت مان چطور هست. همیشه حس میکنم من عضو یه خانواده اشراف زادم! اما با این حرف برادرم برای یه لحظه فکر کردم که فقیرهستیم! میدونم که نیستیم!
برادرم من را به اتاقم برد و آرام من را روی تختم نشاند.و با صدای مهربان گفت: «فردا... همه چیو میبینی!»
با خوشحالی: «واقعنی داداش؟»
+«آره خواهر حالا بخواب تا فردا.»
_«اما داداش... مگه شب شده؟ همین دوساعت پیش،گفتی خورشید تو آسمونه؟»
_« آ... ره.... گفتم، اما بخواب! فردا باید زود بیدارشی.»
بوسه ای بر گونه هایم میزند و سرم را نوازش میکند: «خواهر... دوستت دارم!»
_«منم همینطور! شب بخیر.»
صدای پایش را میشنوم که داشت میرفت و ناگهان در بسته شد.
_«داداش امروز خیلی مهربون شده بود!»
رو تختم دراز کشیدم و از شدت خوشحالی نمیدانستم چیکار کنم که خوابم برد.
فردا صبح... مادر و پدرم منو بیدار کردند. بدون هیچ حرفی منو به بیمارستان بردند.
به مادر و پدرم اصرار کردم میخواهم قبل از عمل صدای برادرم را بشنوم. اما آن ها حرفی نمیزدند.
یک شی تیز کوچک مثل سوزن به بازو ام خورد و کم کم بیهوش شدم.
از خواب بیدار شدم. پارچه ای را دور چشمانم احساس کردم. مثل اینکه عمل شدم. خوشحال بودم که به زودی میتوانم ببینم.
صدای گریه ی مادرم را شنیدم، مثل اینکه تو اتاق بود.
_ «مادر؟ چی شده؟»
مادر سریع می آید و مرا بغل میکند.
«+ دختر گلم... عزیزکم»
مطمئنا اینکه به زودی قرارِ ببینم خوشحال است. این اشک ها... اشک شوق اند ، میدانم.
«_مامان... داداش کجاست؟ صداشو نمیشنوم!»
مادر میخواست با گریه حرفی بزند که پدرم گفت: «رفته برات گل بخره! الان میاد.»
چند ساعت گذشت. دکتر آمد تا باند چشمانم را باز کند.
_« مادر... من میخوام اول داداشمو ببینم! بگو اونم بیاد.»
صدای پدرم انگار چیزی تو گلوش گیر کرده بود، شنیدم: «الان بهش زنگ میزنم»
دکتر ناگهان باند چشمانم را باز کرد.
_« آقای دکتر شما...»
چشمانم را کمی باز میکنم. چیزی چشمانم را اذیت میکند. نمیگذارند ببینم ، آیا این... نور است؟
آهسته و آرام چشمانم را بازتر میکنم.
زن و مردی کنار هم ایستاده بودند و با چشمان اشک آلود، من را نگاه میکردند.
_«ما.. مان؟ ب... بابا...من...شما رو میبینم!»
مادر و پدرم به سمت من می آیند و مرا در آغوش میگیرند.
_ «مامان... داداش کجاست؟ میخواهم ببینمش.»
مادر اشکهایش را پاک میکند:«بیا بریم ببنیمش!»
با خوشحالی از جایم بلند میشوم و به دنبال آنها میروم.
پس بیمارستان این شکلی است.لباس های دکتر ها و پرستار ها مثل هم هست.
آدم های جالبی رو میبینم! بچه های کوچک و بزرگ. انگار تازه متولد شدم.
مادر و پدر دست هایم را گرفته بودند و من را به یک اتاقه تاریک و سرد بردند.
«_ مادر! اینجا کجاس...»
چشمم به یک تخت افتاد که انگار کسی رویش خوابیده بود. یه پارچه ی بی رنگ... آره سفید! رویش انداخته بودند.
نزدیکش شدیم.
«_ این... چیه؟»
مادرم یه شال گردن بهم داد. لمسش کردم، با اولین لمس، شناختم! این شال گردن برادرم است.
_« این شال گردنه داداشه! خودش کجاست؟»
مادرم با اشک و ناله ی فراوان گذاشت و رفت.
پدرم بغضش را خورد: «این کسی که... اینجاست...داداشته!!....» اشک از چشمهایش جاری شد.
+« دا... دااشم؟»
پدرم سرش را تکان میدهد.
چی؟ گوشم سوت کشید، دست و پام شل شد! برادر من چرا اینجا زیر این پارچه ست؟ پارچه را کنار زدم... چشمهایش بسته و غرق در خون بود! لباس در تن نداشت. صورتی کشیده و زیبایی داشت.
امکان نداره... اینکه مُرده؟ صورتش را لمس کردم. نرم و لطیف مثل صورت برادرم...
واااااای نه! این برادرم است!
امکان ندارد...امکان ندارد... چطور؟
فریاد زدم: « داداش!! بلند شوو! چی شده؟ داداااااش!» اشک ازچشم هایم میریخت. برادرم را در آغوش میکشم.
فریاد میزنم: «داداااااش...چی شده؟ تو... چرا اینجایی؟... داداش... بلند شو خواهش میکنم...»
ناگهان از حال میروم.
چشمانم را باز میکنم و سریع به یاد برادرم می افتم.
مادرم کنارم بود، وقتی دید به هوش اومدم دوباره شروع کرد به اشک ریختن.
_« اون داداشه من نبود نه؟ شما چرا اینجوری میکنید؟» باز اشک از چشمانم خارج میشود.
_« ماااااماااااااان؟... داداش!! تو رو خدا!! داداشم کجاست!؟»
مادرم تحمل حرفهایم را نداشت... برایش سخت بود. تند تند اشک میریخت... منم همینطور...
_«مامان!داداش!»
مادرم ناگهان با اشک و ناله فریاد زد: «اون مُرده! دو سال پیش سرطان گرفت... داداشت مُرده!! چشماشو داد به تو رفت... داداشت دیگه نیست... صورتشو دیدی ولی نتونستی صداشو بشنوی!... اون مُرده...»
مادر ناله سر میداد و گریه میکرد:«اون مُرده... مُرده...»
نفسم بالا نمی آمد... شکه شده بودم... باز انگار چشمانم سیاهی میرود.... دارد همه جا تاریک میشود...
«داداش.... من نمیتونم دنیایی رو تصور کنم... که صدای تو در اون نباشه...داداش... من...»
اشکهایم تمومی نداشت...

یک سال از آن روز میگذرد ... امروز سالگرد فوتش است. من الان در همان جاده قدم میزنم... تنهایی...
دفتر خاطراتم را باز کرده ام... و خاطرات آن روز را مینویسم.
حالا من میتوانم بینم... بنویسم...بخوانم...
برادرم به من دروغ گفته بود،خانه‌یمان مجلل است... ما فقیر بودیم... پول درمان برادرم را نداشتیم... پول عمل من هم همینطور...
برادرم سرطان داشت... آن روز پاییزی... آخرین روز عمرش بود. پول عمل را با فروختن کلیه اش پرداخت! پیوند برای چشمانم... چشمان خودش را داد...
این است... عشق عجیبه برادر من...
آخرین کلماتش ... در ذهنم میرقصد...

«خواهر... دوستت دارم...»
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/04/05 02:44 PM، توسط 2rsa.)
2017/03/03 12:15 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان "طلوع" Blacksnake 12 709 2017/04/27 04:10 PM
آخرین ارسال: Blacksnake
zجدید داستان $ جنگ $ *Margaret* 3 132 2017/04/16 09:26 PM
آخرین ارسال: *Margaret*
پاییز و زمستان داستان خون اشامی ( تونل) parsap 4 372 2017/04/12 11:59 PM
آخرین ارسال: parsap
zجدید داستان عمارت 703 زاواره 9 338 2017/03/31 11:25 PM
آخرین ارسال: زاواره
  داستان خلافکار! 2rsa 7 619 2017/03/19 08:49 PM
آخرین ارسال: 2rsa



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.