زمان کنونی: 2017/02/23, 09:55 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2017/02/23, 09:55 PM



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان قلعه ویلیامز

نویسنده پیام
Anna Bolena
unknown flying object



ارسال‌ها: 1,249
تاریخ عضویت: Dec 2015
اعتبار: 377.0
ارسال: #1
داستان قلعه ویلیامز
سلام این داستان دیشب به ذهنم اومد و امروز صبح نوشتمش امیدوارم خوشتون بیاد.
ژانر: ماوراطبیعی،ترسناک،معمایی
تاپیک نظرات:


https://www.animpark.net/thread-27669.html

[تصویر:  47542a87f4253.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/02/12 03:08 PM، توسط Anna Bolena.)
2017/01/11 08:04 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Anna Bolena
unknown flying object



ارسال‌ها: 1,249
تاریخ عضویت: Dec 2015
اعتبار: 377.0
ارسال: #2
RE: داستان قلعه ویلیامز
امیدوارم امروز روز خوبی باشه چون امروز اولین روز کاری منه!
_:خانم پارکینسون..از اینطرف لطفا!
من توی پرورشگاه بزرگ شدم وقتی 6 سالم بود تو کمد اتاقم یه موجود عجیبی دیدم کسی حرف منو باور نکرد جز یک نفر.که اونم در سال 1968 کشته شد.برای همین شغل اینده مو تو 6سالگی انتخاب کردم.
من میخوام جنگیر بشم.....
_:اینجا اتاق شماست.واینم........همکارتون.
نگاه منشی رو دنبال کردمو به اتاق شیشه ای رسیدم که مرد جوانی توش نشسته بود و پاهاشو رو میز گذاشته بودو داشت مجله میخوند.از همین جا هم میتونستم صلیب خالکوبی شده رو دستشو ببینم.
منشی از دفترم بیرون رفت.اتاقو برانداز کردم.بهتر از هیچی بود.رو صندلیم نشستمو دستمو رو میزم کشیدم.خاک گرفته بود.کشوی میزو باز کردم.خالی بودفقط یه مداد شکسته توش بود.از اتاقم بیرون رفتم تا با همکارم اشنا بشم.در زدم ولی جوابو نداد چون در اتاقش شیشه ای بود میتونستم ببینمش حتی سرشم بلند نکرد.درو باز کردمو داخل رفتم.یه نیم نگاهی بهم انداخت بعد دوباره به مجله نگاه کرد و با اون یکی دستش اب نباتی که تو دهنش بودو چرخوند.
_:ام....سلام...من...
سرشو بالا اورد نگام کرد.صورت سبزه ای داشت که بیشتر به مکزیکی ها میخورد.
با لهجه لاتینیش گفت:پارکینسون...مارگارت پارکینسون
_:درسته...شما اسم منو میدونید
دستمو دراز کردم تا بهش دست بدم دستمو نگاه کرد بعد دوباره مجلشو نگاه کرد.
دستمو جمع کردم.تو دلم گفتم:چقدر از خود راضیه.
از اتاقش بیرون رفتم.منکه نمیتونم با همچین ادمی کار بکنم.
_:هی...
برگشتم دختر قد کوتاهی با موهای طلایی ایستاده بودو بهم لبخند میزد.بهش لبخند زدم
_: تازه واردی؟
_:اره.
_:من امیلی هستم.
دستشو دراز کرد تا بهم دست بده دستشو گرفتم سرده سرد بود.
_: منم..مارگارت پارکینسون هستم
2017/01/11 08:05 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Anna Bolena
unknown flying object



ارسال‌ها: 1,249
تاریخ عضویت: Dec 2015
اعتبار: 377.0
ارسال: #3
RE: داستان قلعه ویلیامز
امیلی:امیدوارم روز خوبی داشته باشی.
مارگارت:ممنون...تو میدونی من کی باید کارمو انجام بدم؟
امیلی به لیستی که تن دیوار زده شده بود اشاره کردو گفت:از اونجا ببین.
سرمو تکون دادمو به طرف لیست رفتم.دنبال اسمم گشتم.بالاخره پیداش کردم کناره اسمم،اسم یه نفر دیگه بود."جیکوب لوپز".با انگشتم لیستو جستجو میکردم.
جیکوب:دنبال چی میگردی؟
باصداش سرمو برگردوندمو نگاش کردم.
مارگارت:ام....خونه ای که باید جنگیری کنیم
جیکوب نگاهشو ازم برداشتو لیستو نگاه کرد.اروم گفت:قلعه ویلیامز
با تعجب گفتم:قلعه ی ویلیامز کجاست؟
جیکوب همانطور که داشت به لیست نگاه میکرد گفت:امروز اولین روز کاریته.بی تجربه ای نمیدونم چرا تورو همکارم کردم.
یه جورایی بهم برخورد چرا باید اینجوری باهام صحبت کنه؟
جیکوب:تاریخ شروع ماموریتمون امروزه.
به ساعتم نگاه کردم.ساعت حوالی 2 بود.
جیکوب:تو خودتو اماده کن من باید دوربینارو بگیرم.
مارگارت:باشه.
جیکوب رفت.منم تو اتاقم رفتم و رو صندلیم نشستم.ساعت 3شدولی جیکوب برنگشت.سوهانمو از تو کیفم دراوردمو شروع کردم به سوهان کشیدن ناخونام.من ناخونای بلندی دارم بلندیش به اندازه یک بند انگشته.سرگرم سوهان کشیدن بودم که منشی درو باز کردو گفت:برو پایین جیکوب منتظره
کیفمو برداشتم و سوهانمو توش انداختم.تو خیابون رفتم جیکوب یک دستشو از ماشین بیرون اورده بودو معلموم بود که کلافه شده.
سوار ماشین شدم.جیکوب با عصبانیت بهم گفت:چقدر طولش دادی
2017/01/13 02:42 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Anna Bolena
unknown flying object



ارسال‌ها: 1,249
تاریخ عضویت: Dec 2015
اعتبار: 377.0
ارسال: #4
RE: داستان قلعه ویلیامز
مارگارت:ب..بخشید
بهم چشم غره ای رفتو پاشو گذاشت رو گاز.با اخرین سرعت داشت میرفت یکدفعه به دست انداز رسیدیم که باعث شد ماشین تکون شدیدی بخوره و در داشبورد باز شه به داشبورد نگاه کردمو برگه ای که توش بودو برداشتم درباره قلعه ویلیامز بود.

_:در سال 1799 خانم ویلیامز ،دختر جوانشو از دست میده پس از چند سال سرایدارش ناپدید میشه....بعد جنازشو همونجایی پیدا میکنن که جنازه دخترشو پیداکردن

با تعجب گفتم:اون چجوری کشته شده بود؟

جیکوب نگاه گذرایی بهم کردو گفت:با تبر از وسط نصفش کردن
با چشمای گرد شده گفتم:با تبر دخترو کشتن؟

جیکوب سرشو تکون دادو گفت:نه اون با سم کشته شد

خیلی ناراحت شدم چه سرنوشت شومی داشتند.بیچاره ها.

بالاخره بعد از 4 ساعت نزدیک یه دهکده شدیم



 
2017/02/04 05:49 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Anna Bolena
unknown flying object



ارسال‌ها: 1,249
تاریخ عضویت: Dec 2015
اعتبار: 377.0
ارسال: #5
RE: داستان قلعه ویلیامز
هوا تقریبا تاریک شده بود و هیچ جا دیده نمیشد.جیکوب چراغ ماشینو روشن کرد تا جلوشو بهتر ببینه.از دور میتونستم قلعه رو ببینم خیلی از دهکده دور بود.بالاخره نزدیک قلعه رسیدیم.قلعه سنگ نمای سیاهی داشت و چراغ های زرد رنگی داخل قلعه روشن بود.جیکوب ماشینو خاموش کردو سوییچو دراورد.درو باز کردم و پیاده شدم هوا خیلی سرد بود و باعث شد به خودم بلرزم.دستمو جلوی دهنم بردم تا گرمش کنم.جیکوب از ماشین بیرون اومدو از صندوق ماشین دوربین هارو برداشت.
به قلعه نگاه کردم از الان ترسناک به نظر میومد.جیکوب بدون اینکه چیزی بهم بگه به سمت قلعه رفت.دست به سینه ایستادمو با عصبانیت نگاش کردم ولی فایده ای نداشت تصمیم گرفتم همراهش برم.هرچه قدرت داشتم به پاهام دادم تا به جیکوب برسم.درو برمو نگاه کردم بیشتر شبیه قبرستون بود.....تاریک و ساکت.
جیکوب وسایلشو دم در قلعه گذاشتو نخ بلند که از سقف اویزون شده بودو کشید.صدای زنگ کل قلعه رو گرفت.کمی گذشت ولی کسی درو باز نکرد جیکوب با دستش محکم به در کوبید.ولی فایده ای نداشت کسی درو باز نکرد.برگشتمو به اطراف نگاه میکردم.چقدر ترسناک بود اونا چطوری اینجا زندگی میکنن؟دستمو تو جیب لباسم گداشتمو اهنگی رو زمزمه میکردم.جیکوب کلافه بود.دستشو لای موهاش بردو نفس عمیقی کشید.

جیکوب:لعنتیا...درو باز کنید

سعی کردم خودمو خونسرد جلوه بدم و گفتم :بزار من زنگ بزنم

وقتی دستمو رو نخ گذاشتم یه حسی بهم دست داد.تنم مور مور شد.جیکوب گفت:زود باش زنگ بزن.نخو کشیدم.همون موقع در باز شد و باد گرمی به صورتم خورد زن نسبتا جوانی درو باز کرد.جیکوب منو کنار زدو جلو اومد.کارتی که همراهش بودو جلوی صورت زن گرفت.زن گفت:اوه...خوش اومدید و درو کامل باز کرد.جیکوب دوربین هارو برداشت.همراه جیکوب داخل قلعه رفتم.

 
2017/02/08 06:57 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Anna Bolena
unknown flying object



ارسال‌ها: 1,249
تاریخ عضویت: Dec 2015
اعتبار: 377.0
ارسال: #6
RE: داستان قلعه ویلیامز
همانطور که حدس میزدم داخل قلعه ترسناک تر از بیرونش بود.تار عنکبوت کل سقفو پوشانده بود انگار موجود زنده ای اینجا زندگی نمیکنه تا تار های عنکبوتو پاک کنه.زن در حالی که سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده گفت:از این طرف لطفا.
جیکوب و زن رفتند منم پشت سرشان ارام ارام قدم میزدم.بین ما سکوت سنگینی حکمفرما بود، بالاخره زن سکوتو شکستو گفت:دختر عموم 20 سال بیشتر نداشت...خیلی جوون بود.از وقتی که کشته شده این قلعه ارامش نداره،میگن روحش در عذابه.

صداش میلرزید،ترسو میشد تو صداش دید.جیکوب پرسید:از کجا فهمیدی که روحش در عذابه؟

قدم های زن کند شد.انگار داشت فکر میکرد.با صدای لرزانی گفت:شبا اینجا صدای عجیب و غریبی میاد،بیشتر این صداها از اتاقش میاد.بعد با دستش به اتاقی که درشو با زنجیر بسته بودن اشاره کرد و در ادامه گفت:صدای ناله و گریه شنیده میشه،ییشتر وقتا انگار کسی تو اون اتاق راه میره.

راستش خیلی ترسیدم دلم میخواست برگردم تو ماشین ولی میدونستم جیکوب مخالفت میکنه.اگرم مخالفت نمیکرد، تنها بیرون نمیرفتم.از پنجره بزرگی که کنارم بود بیرونو نگاه کردم. جیکوب و اون زن به راه خودشون ادامه دادن.به درخت های تنومندی که تو حیاط بود خیری شدم؛همانموقع نور سفید رنگی از بین درختان رد شد.سرمو به شیشه پنجره چسبوندم تا بتوانم بهتر بیرونو نگاه کنم.پوست سرم سوزش گرفته بود شیشه سرد بود.هیچی دیده نمیشد حتما سگ یا همچین چیزی بود.تصمیم گرفتم دنبال جیکوب برم؛چه راهروی طولانی بود.اهسته قدم میزدم و به تابلوهاییکه به دیوار زده بودند نگاه میکردم.چهره هایی که تو تابلو بودن بیشتر شبیه مجسمه بودن تا انسان واقعی.یکی اخم کرده بود دیگری لبخند ملیحی داشت.ولی یه تابلو نظرمو به خودش جلب کرد.تابلو دختر جوانی که با تور ان را پوشانده بودند

 

 
2017/02/10 11:37 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان خلافکار! 2rsa 6 444 امروز 12:53 PM
آخرین ارسال: 2rsa
  داستان "طلوع" Blacksnake 4 232 دیروز 09:16 PM
آخرین ارسال: Blacksnake
documents داستان:اژدهای اتاق بغلی! diana king 3 222 دیروز 07:14 PM
آخرین ارسال: diana king
  داستان «زیبای بدبخت» از kocholo1 kocholo1 6 322 دیروز 02:32 PM
آخرین ارسال: kocholo1
  داستان « تغییر بزرگ » Dazai.B 3 219 2017/02/19 05:54 PM
آخرین ارسال: Dazai.B



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.