زمان کنونی: 2024/05/13, 07:20 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2024/05/13, 07:20 PM



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بازی dirge of cerberus

نویسنده پیام
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #1
بازی dirge of cerberus



مطالب مخصوص انیمه، مانگا، کارتون و کمیک مخصوص پارک انیمه


عزای سربروس: فاینال فانتزی ۷
عنوان یک بازی ویدئویی در سبک اکشن از سری بازی های محبوب و موفق فاینال فانتزی 7 و از دنباله های فاینال فانتزی 7 است که توسط اسکوئر انیکس در سال 2006 برای کنسول پلی استیشن 2 عرضه شد .ماجرای این بازی سه سال بعد ار وقایع فاینال فانتزی ۷ را روایت میکند .و شخصیت اصلی آن وینسنت ولنتاین شخصیت محبوب سری فاینال فانتزی است....یوگرافیش هم در سایت موجوده مطالب مخصوص انیمه، مانگا، کارتون و کمیک مخصوص پارک انیمه
Vincent درون غاری که ورودی آن توسط یک آبشار بلند پوشیده شده بود، با حالتی در مانده بر روی زمین نشسته بود. درون غار پوشیده از کریستال های سبز رنگی بود که در فضای تیره غار به زیبایی می‌درخشیدند.


ـ بازم... بازم ما همدیگه رو ملاقات کردیم. لوکرسیا!!



روح لوکرسیا درون بزرگترین کریستال که در مرکز غار و در وسط یک یک حوزچه کوچک قرار گرفته بود، خاموش و درخشان آرمیده بود. صدایی محو از اعماق کریستال سبز رنگ به گوش می‌رسید:


ـ وینسنت. من متاسفم...


*****​

وینسنت با صدای زنگ تلفن همراهش که کنار یک لیوان پر از شرابی سرخ رنگ، بر روی میز قرار داشت از خاطرات سال های گذشته بیرون آمد. حوصله پاسخ دادن به تلفن را نداشت، برای همین بدون حرکت بر روی جای خود ماند. زنگ تلفن او را از اعماق خاطراتش بیرون آورده بود و اکنون به وضوح صدای تلویزیون را که در حال پخش اخبار شهر بود، می‌شنید. صدای گوینده مرد که با ترس در حال خواندن متن خبر بود وینسنت را به خودش آورد:


ـ ما هنوز نمی‌دانیم آن‌ها کجا ناپدید شده‌اند!


ـ هم اکنون نزدیک به سه هفته می‌باشد که گذارشگرهایمان را در Midgar از دست دادیم!


ـ اما دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ لطفا به آخرین گذارش خبرنگاران ما، که قبل از ناپدید شدن از محل وقوع حادثه فرستاده بودند، گوش دهید:


صدای زن جوانی که با سرعت پشت سر نیروهای پلیس رو به دوربین خود در حال حرکت بود به گوش می‌رسید:


ـ درهای ورودی که به مدت سه روز بسته شده بودن بالاخره باز شدند.


ـ این درها ورودی یک مکان مخفی و مرموز در زیرزمین های ساختمان اصلی شینرا است که تا کنون هیچ کس از مکان آن‌ها مطلع نبود.


ـ با توجه به اطلاعات بدست آمده این مکان شاهدی بر انجام آزمایش‌های متعددی است که در گذشته بر روی ده ها هزار نفر صورت گرفته است!


ـ ما معتقدیم کشف این مکان تاییدی بر شایعات موجود در رابطه با آزمایش های شینرا بر روی انسان هاست!


ـ منتظر شنیدن آخرین اخبار از تیم داوطلب تحقیق از ساختمان شینرا باشید...


اخبار پخش شده وینسنت را به شدت نگران کرده بود، او به خوبی می‌دانست که هوجو سال‌ها پیش برای خلق Soldier های آزمایشهای وحشتناکی را بر روی انسان‌ها آغاز کرده بود اما این قضیه متعلق به سال‌ها پیش بود! این مکان مخفی نشان می‌داد که هوجو برای خلق سربازان ویژه تا چه حد پیش رفته است! اگر این خبر حقیقت داشت نشان می‌داد که سربازانی بسیار نیرومند تر از بهترین Soldier ها نیز توسط هوجو ساخته شده اند!. همه چیز حقیقت داشت! مرگ گذارشگران و نیروهای پلیس همه چیز را اثبات می‌کرد!


صدای جشن و شادی مردم از پنجره نیمه باز اتاق به داخل می‌رسید اما وینسنت هیچ علاقه ای برای پیوستن به جشن نداشت، جشنی که به مناسبت سومین سال نابودی Meteor برپا شده بود. در میان فریاد شادی مردم شهر ناگهان صدایی که شبیه به انفجاری مهیب بود به گوش رسید، این صدا به هیچ وجه نمی‌توانست متعلق به وسایل آتش بازی باشد! وینسنت با سرعت به سمت پنجره اتاق خود رفت تا محلی که انفجار در آن رخ داده بود را شناسایی.


کشتی‌های هوایی نظامی متعددی که بر روی آسمان شهر در حال پرواز بودند، هزاران سرباز مسلح و موجودات وحشی خطرناکی را بر روی سر مردم شهر می‌ریختند. سربازان تمام مردم شهر را به رگبار گرفته و از سر راه خود بر می‌داشتند. مردم که تا چند دقیقه پیش مشغول شادی و رقص بودند هراسان برای نجات جان خود به این سو و آن سو پراکنده می‌شدند..


خشم سرتاسر وجود وینسنت را فرا گرفته بود، او و همراه همشیگیش Cerberus آماده بودند تا به تنهایی در مقابل نیروهای متجاوز ایستادگی کنند. وینسنت با جستی بلند از بالای یک کشتی‌های هوایی که به سمت او در حال نزدیک شدن بود پریده و با چند شلیک کوتاه آن را به آتش کشید. خیلی دیر شده بود، وینسنت به تنهایی توان مقابله با همه آن‌ها را نداشت، گذشته از آن سربازان دشمن تمام مردم شهر را جمع آوری کرده و در حال خروج از شهر بودند.


اگرچه برای کمک به مردم شهر بسیار دیر شده بود اما وینسنت برای شکار نیروهای دشمن کماکان در محوطه شهر در حال گردش بود، باید متوجه می‌شد که این سربازان وابسته به کدام گروه و یا فرد هستند.


*****​

چهره دختر کوچک اندامی از پشت مانیتورهایی که در اطرافش قرار داشت، پیدا بود. بر روی همه مانیتور ها تصویر وینسنت به همراه کلمات:


نام: وینسنت ولنتاین

جنسیت: مرد

گروه خونی: A


نقش بسته بود. دختر جوان دستگاه عجیبی را بر روی سرش گذاشته بود و به نظر می‌رسید در حال پیدا کردن چیز یا شخصی خاص در درون آن است. دختر جوان در حالی که سرگرم کار خود بود گفت:


ـ پیدات کردم!


*****​

وینسنت مشغول گشتن در خرابه های شهر بود. او باید هرچه سریعتر Reeve Tuesti فرمانده نیروهای WRO (World Regenesis Organization) را پیدا می‌کرد، اما چگونه؟ نیروهای دشمن از هر سو به سوی او حمله ور شده و در نهایت به خاک می‌افتادند اما وینسنت هنوز موفق به یافتن سرنخی از ماجرا نشده بود.


دختر کوچک اندامی همراه با مرد قوی هیکلی که در کنارش ایستاده بود از بالای خرابه های شهر مشغول برانداز کردن وینسنت بودند. دختر جوان کلاه عجیب خود را از سربرداشته و گفت:


ـ وینسنت ولنتاین.


با گفتن این جمله ناگهان رنگ آبی چشمان دختر به رنگ نارنجی روشنی شروع به درخشیدن کرد.


ـ ما پیدات کردیم!


درخشش مرموز چشمان دختر رو به خاموشی گذاشته و بار دیگر به رنگ آبی خود. در همین حال مرد درشت اندام با لحن کنایه آمیزی از همراهش پرسید:


ـ این همونه؟


ـ آره!


مرد غریبه به همراه دختر جوان به سوی وینسنت گام برداشته و در مقابل او ایستاد. دختر رو به وینسنت گفت:


ـ Protomateria، بگو ان کجاست!


چشمان دختر باز هم به رنگ نارنجی روشن شروع به درخشیدن کرده بود اما وینسنت بدون توجه به آن تنها به چهره آن‌ها چشم دوخته بود.


همراه دختر که به نظر می‌رسید علاقه ای به این سکوت وینسنت ندارد با صدای بلندی فریاد کشید:


ـ Hail Wiess!


سربازی که در اطراف وینسنت قرار داشتند با شنیدن این نام یک صدا آن را فریاد کشیده و به سوی وینسنت حمله ور شدن اما وینسنت بار دیگر همه آن‌ها را شکست داد. در همین حین ناگهان دختر جوان بیهوش بر روی زمین افتاد. مرد درشت هیکل با دیدن وضعیت همراهش دست از نبرد کشیده و به سوی او روانه شد و اورا از زمین بلند کرد. او در حالی که به همراه دختر در حال فرار از منطقه بود رو به وینسنت گفت:


ـ ایندفعه رو شانس آوردی اما به من میگن Azul! ما همدیگرو باز هم خواهیم دید!



ـ اینجا چه خبره؟


نیروهایی WRO با سرعت در حال نزدیک شدن به وینسنت بودند. ریو نیز با لباس بلند سفید رنگی همراه آن‌ها بود. ریو با نگرانی و اضطراب گفت:



ـ وینسنت! حالت خوبه؟


ـ از دیدنت خیلی خوشحالم اما با این حال اصلا از تجهیزاتت خوشم نیومد!


ریو که از این حرف به خنده افتاده بود گفت:


ـ به من اجازه بده تا ببینم واسه امروز باید چه تغییراتی رو داشته باشیم! اما بیا فعلا شوخی رو کنار بزاریم. ان سربازهایی که بهت حمله کردن کیا بودن؟


ـ نمیدونم اما ان گندهه خودش رو ازل معرفی کرد.


ـ ازل آبی رنگ؟ این تنها میتونه به معنیه...


ادامه دارد...
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/08/01 01:09 PM، توسط سفیروت.)
2017/07/13 12:23 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #2
RE: بازی dirge of cerberus
وینسنت می‌خواست از ریو درباره این گروه مرموز سوال کند اما با دیدن سربازان دشمن که بار دیگر آن‌ها را محاصره کرده بودند از سوال خود منصرف شد. ریو نیز با دیدن نیروهای دشمن رو به وینسنت گفت:


ـ بعدا در این مورد صحبت می‌کنیم! همه نیروها آماده حمله! وینسنت ما به کمک تو احتیاج داریم!


ریو بعد از صدور فرمانش در حال حرکت به سمت سربازان بود.


ـ ریو!


ریو از حرکت باز ایستاد و باردیگر رو به وینسنت برگشت.


ـ من نمیدونم تو اینجا چیکار می‌کنی اما در هر صورت کارهای تو به من ربطی نداره!


ـ اما... تو سه سال پیش به همراه ما جنگیدی! ما باز هم به کمک تو احتیا...


برخورد گلوله ای به شکم ریو باعث شد تا او بر روی زمین بیافتد. وینسنت با دیدن این صحنه به سوی ریو دوید اما او ریو واقعی نبود! بلکه یکی از ربات های مخصوص ریو بود که با ظاهری کاملا شبیه ریو اصلی ساخته شده بود.


ـ من هیچ وقت مبارز خوبی نبودم! البته خوشبختانه می‌تونم از خودم به خوبی مواظبت بکنم! میبینی که؟! تو که رفیق نیمه راه نیستی؟ هستی؟ تو وانمود میکنی به مساله علاقه مند نیستی اما من میدونم که تو تا آخرش با ما خواهی موند!


ـ باشه، اما می‌خوای من برات چیکار کنم؟


ـ خوبه! ما باید به Edge بریم. خیلی از حقایق انجا روشن میشه!



وینسنت به همراه ریو و نیروهای WRO سوار بر کامیونی بزرگ در حال حرکت به سوی شهر Edge بودند. هزاران سوال بی‌پاسخ در ذهن وینسنت انباشته شده بود و به نظر می‌رسید ریو حقیقی می‌تواند به همه و یا اکثر آن‌ها پاسخ دهد، از این رو وینسنت رو به ریو گفت:


ـ این افرادی که میگی تو Edge هستن کین؟


ـ سربازان زیرزمینی!


ـ زیرزمینی؟


ـ بله. سایه های شینرا، نیروهایی ویژه‌ای که به دستور موسس شینرا ساخته شدن اما برای حفظ آرامش دنیا مخفی نگه داشته شدن.


ـ ساخته شده؟


ـ آن‌ها هدفشون این بود که سوپر انسان هایی رو خلق کنن که احساسات براشون اصلا معنی نداشته باشه. ان سربازی که قبلا باهاش ملاقات کردی، ازل، انم جزو همین نیروها بود! کل این تشکیلات به صورت مخفی نگه داشته شده و اطلاعات کمی ازش موجود هست، البته من به جز این هم انتظاری نداشتم.


ـ یعنی حتی کسی با موقعیت تو هم از این تشکیلات اطلاعاتی نداره؟


ـ نه! به غیر از خود رییس شینرا تنها کسانی که از این پروژه خبر داشتن عالی تران سران شینرا یعنی Heidegger و Scarlet و محقق ارشد پروژه، هوجو بودن! بعد از مرگ رییس شینرا قدرت و اختیارات شرکت به پسرش منتقل شد. البته من شک دارم که ان‌ها اصلا Rufus رو از این قضیه مطلع کرده باشن! من هم همین اطلاعات مختصر رو از روی بررسی فایل های شخصی اسکارلت بدست آوردم.


ریو ناگهان به چشمان وینسنت ذل زده و گفت:


ـ از جریان ناپدید شدن مردم تو Junon خبر داری؟


ـ آره، یادمه گذارش رسیده بود که چیزی حدود 20 یا 30 نفر از مردم ناپدید شده بودن.


ـ گذارشی که تو دوست داری باورش کنی! ان روز چیزی نزدیک به 1200 نفر بدون گذاشتن کوچک ترین ردی از خودشون ناپدید شدن! بعد از این واقعه نیروهای WRO به سرعت وارد عمل شدن و وظیفه تحقیق و بررسی رو به عهده گرفتن البته با دست خالی! چون تنها اطلاعاتی که ما داشتیم شایعاتی بود که از مردم شنیده می‌شد. زمانی که ان واقعه اتفاق افتاد مردم Edge داخل شهر بودن. ان‌ها می‌گفتن که اواسط شب بوده که یک هو صدای جیغ و وحشت از داخل Midgar میاد. آیا این فقط صدای باد بوده؟ بزار من ازت سوال کنم، باد میتونه صدای هزاران انسان رو در بیاره؟


ـ قربان! یک شخص مرموزی تصویر خودش رو روی همه فرکانس ها ما انداخته و می‌خواد با شما صحبت کنه!


وینسنت و ریو با صدای ان مرد از جای خود پریده و در مقابل تلویزیون مخصوص قرار گرفتند. مردی که صورتش داخل نور مخفی شده بود تکیه زده بر صندلی بزرگی رو به آن‌ها بود:

ـ بالاخره زمان پاک سازی دنیا رسید! زمان ان رسیده که نژادهای پست نابود بشن! بالاخره زمان پاک سازی دنیا رسیده.


در حالی که صدای خنده های بلند مرد از داخل تلویزیون به گوش می‌رسید ارتباط میان آن‌ها قطع شد. ریو رو به نیروهایش گفت:


ـ فهمیدید سیگنال از کجا...


ناگهان کامیون با تکان شدید متوقف شد. ریو که بسیار نگران شده بود در ورودی ماشین را باز کرد اما در همین لحظه موجودی وحشی به سوی او حمله ور شد اما وینسنت با شلیک کوتاهی او را به زمین انداخت. ریو با دیدن لاشه موجود وحشی رو به وینسنت گفت:


ـ گارد سگ های شکاری!


نیروهای مرموزی به آن‌ها حمله ور شده بودند و از هر سمت به سوی آن‌ها حمله می‌کردند. وینسنت با تمام توان خود با آن‌ها مقابله می‌کرد اما تعداد آن‌ها بسیار زیاد بود. تعداد مهاجمین لحظه به لحظه بیشتر می‌شد تا اینکه...کامیون با تکان شدید از مسیرش منهدم شده و وینسنت و ریو موفق شدند در آخرین لحظه از داخل آن به بیرون بپرن. وینسنت که از این حادثه هیچ آسیبی ندیده بود گفت:


ـ حالت خوبه؟


ـ من حالم خوبه اما میتونم بگم حال موتور ماشین نه! وینسنت اگه می‌شه من ازت می‌خوام که تنهایی به Edge بری. ان ارتباط منو بیشتر از قبل نگران کرده. منم اگه بتونم ماشین رو تعمیر میکنم و به قرارگاه برمیگردم. نیروهای WRO الان تو Edge هستن، به ان‌ها ملحق شو و سعی کن هرج و مرج شهر رو بخوابونی.


ـ قبوله. من هیچ انتخابی ندارم!


*****​

زنی که Rosso نام داشت در داخل کارخانه ای قدم زده و برای خودش به شدت می‌خندید.

ـ " بالاخره زمان پاک سازی دنیا رسید! زمان ان رسیده که نژادهای پست نابود بشن! بالاخره زمان پاک سازی دنیا رسیده" خیلی خوب گفتی Wiess! اگه ایندفعه از سری قبل سرگرم کننده تر بشه من خیلی متعجب می‌شم!


در همین لحظه نیروهای WRO دور تا دور روسو را محاصره کردند...

*****​

وینسنت پس ار ورود به Edge به مقر نیروهای WRO رسید. از لحظه ورودش به داخل مقر احساس می‌کرد شخص خاصی او را زیر نظر دارد. بله، زن جوانی او را زیر نظر گرفته بود. ناگهان در لحظه ای کوتاه هر دوی آن‌ها رودروی هم با سلاح خود یکدیگر را هدف قرار دادند. وینسنت سرتاپای دختر را بررسی ‌کرد، دختر عجیبی بود، به نظر می‌رسید حداقل یک بار دچار حادثه مرگ باری شده است. یک چشمش را از دست داده بود. یکی از دستانش نیز مکانیکی بود. او حتما یکی از اعضای WRO بود چرا که آرم مخصوص آن‌ها بر روی لباسش نقش بسته بود.


ـ تو یکی از اعضای WRO هستی؟


ـ و کی داره این سوال رو می‌پرسه؟


وینسنت که خیالش راحت شده بود تفنگش را از روی دختر برداشت و گفت:


ـ وینسنت ولنتاین. ریو منو فرستاده اینجا.


دختر جوان چند لحظه ای بر روی چهره وینسنت خیره ماند و سپس او نیز سلاحش را از روی وینسنت برداشت.


ـ معذرت می‌خوام، من Shalua Rui یکی از اعضای WRO هستم. ریو در مورد تو به من یک چیزایی گفته.


ـ اینجا چه اتفاقی افتاده؟


ـ این چیزی نیست که من بدونم، من واسه کار دیگه ای اینجا هستم.


ـ چه کاری؟


ـ ریو از من خواسته که به تحقیقات خودم ادامه بدم.


ـ چه تحقیقاتی؟


ـ در باره دلیل زنده بودنم!


شالوآ بعد از گفتن این جمله راز آلود با قدم هایی بلند از وینسنت دور شد. وینسنت پس از جدا شدن از شالوآ راه خود را به سوی نیروهای زیرزمینی ادامه داد. باید هر چه زودتر آن‌ها را از بین می‌برد. وینسنت پس از نابود کردن بسیاری از نیروهای دشمن با زن مو قرمزی روبرو شد. او روسو بود. روسو زیر باران شدیدی که شروع به باریدن گرفته بود ایستاده بود.



ـ میدونی این اولین بار هست که قطره های بارون داره به صورتم می‌خوره؟ من تا چند روز پیش حتی آسمون رو هم ندیده بودم! و اما تو وینسنت ولنتاین هستی. دارنده Protomateria!


ـ Protomateria؟


ـ بله. کلید کنترل Omega. ما میدونیم که تو ان رو در اختیار داری. انو بده به من تا من سریع بکشمت!


وینسنت از صحبت با زن کلافه شده بود برای همین با حالت تحدید آمیزی روبروی او ایستاد. روسو که از تغییر حالت وینسنت جا خورده بود گفت:


ـ ما که نمی‌خوایم معامله کنیم، میخوایم؟ من بهت قول میدم که زجر بشکی!


روسو ناگهان باسرعت زیادی حرکت کرده و در پشت وینسنت قرار گرفت.


ـ وقت مردنه!


روسو با سرعت سلاح خود را بیرون کشیده و به وینسنت حمله ور شد اما وینسنت با سرعتی بیشتر ضربه او را جاخالی داده و در مقابل او قرار گرفت. خشم سرتاسر وجود وینسنت را فرا گرفته بود، آنچنان که پوستش شروع به قرمز شدن گرفته بود! ناگهان دوبال قرمز رنگ از پشت بدن وینسنت بیرون آمد. حاله ای از انرژی و نور دور وینسنت را فرا گرفته بود...او تبدیل به Chaos شده بود!


روسو با حیرت تغییر فرم وینسنت را تماشا می‌کرد. وینسنت با حرکت دستش موجی از انرژی را به سوی روسو روانه ساخت اما روسو با سرعت از دست او فرار کرد...


وینسنت زیر باران ایستاده بود. بار دیگر به فرم عادیش بازگشته بود اما این تغییر فرمش بار دیگر خاطرات سال‌های دور را به یادش می‌آورد...
2017/07/18 12:23 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #3
RE: بازی dirge of cerberus
ـ لوکرسیا!


ـ ...متاسفم...


ـ برای چی؟


ـ برای بیدار کردنت...


ـ بیدار کردن؟


ـ من خیلی متاسفم!


خاطرات گذشته با سرعت فراوانی در مقابل چشمان وینسنت نقش می‌بست. وینسنت رو در روی هوجو با اسلحه ای در دست خشمگین ایستاده بود.


ـ برای چی گذاشتی همچین اتفاقی بیفته؟


ـ ساکت!


ـ تو...


ـ گفتم ساکت!!!


هوجو با خشم فریاد کشیده و به سوی وینسنت شلیک کرد. بدن وینسنت در جلوی پای هوجو بر روی زمین افتاده بود. هوجو با پا ضربه ای به بدن وینسنت زده و گفت:

مطالب مخصوص انیمه، مانگا، کارتون و کمیک مخصوص پارک انیمه

ـ واسه چی این افراد نمیتونن ساکت بمونن؟


وینسنت آخرین لحظه های عمرش را سپری می‌کرد. صدای هوجو را که دیوانه وار با خودش صحبت می‌کرد. به صورت نامفهوم می‌شنید:


ـ من میتونم... بدن... آزمایش بعدیم... نابغه... من... موفق میشم...


وینسنت بر روی تختی سفید رنگ در آزمایشگاه هوجو از خواب بیدار شد. بینایی اش مغشوش شده بود. بار اول که سعی کرد از جای خود بلند شود سر جای خود سکندری خورد...


بدن وینسنت در محفظه پر از آبی قرار داشت. لوکرسیا از بیرون محفظه گناهکارانه چهره او را می‌نگریست...


وینسنت در بیرون محفظه اب نشسته بود. خاطرات گذشته بار دیگر از ذهنش بیرون آمده بودند. به نظر می‌رسید در زیر باران از هوش رفته بود. وینسنت از جای خود برخواسته و از پله ها اتاق بالارفت. شالوآ در چند قدمی او بر روی میزی نشسته بود.


ـ اوه! ببین کی از خواب بیدار شده! بزار کمکت کنم...


ـ من کجا هستم؟


ـ یک جای امن در مقر نیروهای WRO. من تورو از Edge به اینجا آوردم. به نظر می‌رسه موجود وحشی درون تو یکم انجا شیطونی کرده بود! نه؟


ـ منظورت Chaos هست؟


ـ Chaos؟ بدن تو میزبان ژن های Chaos هست؟ خوب این رابطه تو با دکتر لوکرسیا کرسنت رو نشون میده! آیا تو هم یکی از محصولات آزمایش های ان هستی؟


ـ آزمایش های لوکرسیا؟


ـ معذرت می‌خوام. ان چیزی نبود که من...


ـ لوکرسیا روی Chaos تحقیق می‌کرده؟


ـ به من نگو که از این موضوع خبر نداری!


شالوآ که در اطراف وینسنت به آرامی قدم می‌زد دوباره به سرجای خود بازگشته و پشت کامپیوترش قرار گرفت. اطلاعات زیادی بر روی صفحه مانیتور نقش بسته بود.


ـ کرسنت. محقق درجه یک شینرا. اون تو پایان نامه خودش، " ضربان نبض زمین"، موضوع Chaos و نقش ان در میان زندگی مارو مطرح کرد. به هر حال تئوری های پیچیده ای که ان تو تحقیقاتش معرفی کرد...


شالوآ با دیدن وینسنت صحبت هایش را قطع کرده و به سوی او دوید. وینسنت بر روی زمین افتاده بود. بار دیگر صدای لوکرسیا در سرش می‌پیچید: "من متاسفم..."


ـ حالت خوبه؟


ـ من میتونم ان پایان نامه رو ببینم؟


ـ متاسفانه نه! ان حتی توی آرشیو اطلاعات شینرا هم نیست! من هرچی ازش میدونم اطلاعات مختصری هست که تو آرشیو اطلاعاتی شینرا دیدم.


در همین حال ریو قدم به داخل اتاق گذاشت.


ـ وینسنت! تونستی سلامتیت رو دوباره بدست بیاری؟

*****​

دختر جوان پشت کامپیتوری نشسته و در حال تایپ کردن با او بود. ازل از پشت به او نزدیک می‌شد.


ـ الان طعمه ما کجاست؟


ـ ما میتونیم انو دوباره تو مقر WRO پیدا کنیم.


ـ خیلی خوبه! با یک تیر دو هدف رو میزنیم!


ازل شروع به حرکت به سمت بیرون اتاق کرد. دختر نیز از جای خود برخواسته، شی نارنجی رنگی را از روی میز برداشته و پشت سر مرد از اتاق خوارج شد...


*****​

ـ پس روسو به تو گفت که Protomateria کلید کنترل Omega هستش؟


وینسنت که آرام بر روی صندلی خود نشسته بود گفت:


ـ آره!


ریو رویش را از سمت وینسنت برگردانده و از شالوآ پرسید:


ـ دراین مورد نظری داری؟


ـ روحی که Terra رو تشکیل میدهد فاسد شده است.

ـ تسکین ناپاکی، پاک کردن جریان از شکل نهایی ان هست.

ـ نیروی Chaos، همراه Omega تا بهشت را نگاه کن...


ـ منظورت چی هست؟


ـ این جمله مقداری از پایان نامه دکتر کرسنت بود! متاسفانه من خودمم معنیش رو نمی‌دونم چون فقط بخش هایی از ان پایان نامه رو خوندم! در هر صورت Omega و Chaos (شالوآ در هنگام گفتن این کلمه با سر به وینسنت اشاره کرد) به دکتر کرسنت مربوط می‌شن. توضیح دیگه ای وجود نداره! من فکر می‌نم ما باید اطلاعات بیشتری از تحقیقات دکتر کرسنت بدست بیاریم.


ناگهان زنگ خطر به صدا درآمده و صفحه مانیتور شروع به چشمک زدن با رنگ قرمز رد. ریو که از وضیت پیش آمده بسیار متعجب شده بود گفت:


ـ اینجا چه خبره؟


ازل به همراه سربازان زیادی به سمت مقر در حال حمله کردن بود. وینسنت با دیدن نیروهای دشمن برای مقابله با آن‌ها آماده شد.


ـ وینسنت ان‌ها به دروازه اصلی نفوز کردن! زودتر یک کاری بکن!


شالوآ از داخل مانیتور در حال مشاهده حمله نیروهای دشمن به مقر بود. چهره دختر جوانی از داخل مانیتور دیده می‌شد.


ـ چی؟ یعنی ممکنه...


دختر جوان داخل مقر شده بود اما شالوآ او را تعقیب می‌کرد. ناگهان قبل از اینکه دختر جوان بتواند کاری انجام دهد شالوآ اسلحه اش را در مقابل او گرفته و گفت:


ـ تکون نخور!


ـ خیلی باهوشی!


ـ من میشناسمت! Shelke؟


مطالب مخصوص انیمه، مانگا، کارتون و کمیک مخصوص پارک انیمه

ـ من هیچ آشنایی تو WRO ندارم!


ـ هر جفتمون خیلی عوض شدیم! اما نه، تو اصلا تو این 10 سال تغییر نکردی!


شلکه با شنیدن این حرف با دهان باز به صورت شالوآ خیره شد.


ـ شلکه، این منم، شالوآ! من سال‌ها دنبال تو گشتم.


ـ دیگه از سر جات حتی قدم هم برندار!


ـ شلکه؟


ـ اصلا برام مهم نیست که من کی هستم و یا تو کی هستی! تنها ماموریتی که دارم برام مهم هست!


ـ شاید 10 سال گذشته باشه اما تو هنوز هم شلکه تنها خواهر من هستی!


اشک از چشمان شالوآ در حال فرو ریختن بود. شلکه با دیدن اشک های شالوآ سلاحش را از روی شالوآ پایین آورده و گفت:


ـ 10 سال! آیا زمان زیادی نیست؟ روزهای زیادی که برای من همراه با رنج و درد بود...ان‌ها ذهن من رو دست کاری کردن تا اینکه من دیگه حتی خودمم رو یادم نمیومد! شده بودم یک سایه ای از خودم! سال هایی پر از درد، رنج و ترس! برای 10 سال تو عمیق ترین سیاهچالی که حتی تو نمیتونی تصورش رو هم بکنی زندگی کردم اما الان به من نگاه کن! من الان 19 سالم هست! اگه به بدن من ماکو کافی نرسه ان روز آخرین روز من میشه! من خیلی احمق بودم که تو همه این سال‌ها فکر می‌کردم یکی میاد و منو نجات میده...


شالوآ بر روی زانوانش افتاد.


ـ من متاسفم شلکه. خیلی متاسفم.


شلکه بار دیگر تفنگش را رو به شالوآ گرفته و گفت:


ـ اما امروز روزی هست که ما میتونیم گذشته رو پشت سر بزاریم!


ـ هیچ غلطی نکن!


ـ ریو توئستی!


ـ یعنی تو خواهر کوچک شالوآ هستی؟


ـ آفرین! من الان میتونم جفتتون رو باهم نابود کنم!


ریو از کوره در رفته بود. او بهتر از هرکسی از رنج های درونی شالوآ در این سال ها مطلع بود. او باور نمی‌کرد که شلکه اینقدر نسبت به خواهر خود بی عاطفه عمل کند. همه چیز تغییر کرده بود!


ـ به ان نگاه کن! به هدیه ای که 10 سال پیش نیروهای شینرا به خاطر مبارزه باهاشون بهش دادن نگاه کن. ان خیلی بیش تر از یک دست و یک چشمش رو از دست داد، ان کل زندگیش رو برای نجات تو داد، برای نجات خواهر گم شدش! نصف بیشتر اورگانیسم های بدن ان دوباره ساخته شدن. روزی نمی‌گذره که شالوآ خودش رو به خاطر اتفاقی که 10 سال پیش افتاد رنج و عذاب نده! اما هنوز، ان...


ـ بسته! ...بسته من به اندازه کافی شنیدم!


شلکه تفنگش را آماده شلیک به سوی شالوآ نشانه گرفت. در همین حال وینسنت سر رسیده و وارد اتاق شد. شلکه با دیدن وینسنت حواسش به کلی پرت شده و همین به شالوآ و ریو فرصت فرار داد. وینسنت به همراه آن دو از اتاق خارج شده و در اتاق را بر روی شلکه قفل کرد. ریو اسلحه ای را به سمت وینسنت گرفته و گفت:


ـ بیا از این استفاده کن!


ـ اما شلکه...


ـ شالوآ نمی‌خواد نگران بشی. این فقط ان رو بی‌هوش میکنه...
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/07/23 07:32 PM، توسط سفیروت.)
2017/07/23 07:31 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #4
RE: بازی dirge of cerberus
وینسنت بار دیگر داخل اتاق شده و با شلکه وارد مبارزه شد و در نهایت شلکه که بر اثر برخورد تیر بی‌حس کننده از حال رفته بود، بی‌هوش بر روی زمین افتاد. شالوآ با دیدن خواهرش به سرعت به سمت او دویده و او را در بر روی دستانش گرفت. وینسنت شالوآ را با خواهرش تنها گذشاته و از اتاق خارج شد. او باید هر چه سریع تر ازل را متوقف می‌کرد. پس از خروج وینسنت ازل بار دیگر سر رسیده و رو در روی وینسنت قرار گرفت و گفت:

ـ ما باز هم همدیگه رو دیدیم! به من جواب بده، میدونی چرا تاحالا زنده موندی؟ چون من این تور خواستم! اما الان سرنوشتت به پایان می‌رسه. خیله خوب. الان بهت نشون می‌دم که تو چی هستی!

وینسنت به سوی ازل شلیک کرد اما سپر محافظی که در مقابل او قرار گرفته بود مانع برخورد تیر با او می‌شد.

ـ تو فکر می‌کنی ان اسباب بازی می‌تونه به ذره من آسیبی برسونه؟ بازی رو تموم کن وینسنت! Protomateria رو بده به من!

وینسنت به خوبی می‌دانست سلاح او در مقابل ذره ازل کارگر نیست برای همین بی‌هدف چندین بار به سوی او شلیک کرده و از مقابل او فرار کرد. وینسنت باید هرچه زودتر ریو را پیدا می‌کرد.

ـ وینسنت تو باید ازل رو از این مکان خارج کنی. وقتی به محوطه رسیدی من با یک راکت انو هدف میگیرم. وقتی سپرش نابود شد تو میتونی کارش رو تموم کنی!

وینسنت همانطور که ریو گفته بود از ساختمان خارج شد، ازل نیز به دنبال او حرکت می‌کرد.

ـ دیگه راه فراری نداری!

در همین لحظه ریو با شلیکی به سمت ازل او را متوقف کرده و سپر او را از میان برداشت. ازل که از نابودی محافظش بسیار خشمگین شده بود گفت:

ـ آفرین! موفق شدی ذره من رو از بین ببری اما من سال ها منتظر یک حریف با ارزش بودم!
وینسنت به سوی ازل حمله کرده و در نهایت او را شکست داده و بالای سر او ایستاد.

ـ تو فکر میکنی این آخر کار هست؟ اما ...

وینسنت پس از شکست ازل بار دیگر به سمت ریو بازگشت. اما وینست قصد ماندن در کنار ریو را نداشت...

ـ کجا می‌خوای بری؟

ـ Nibelheim!

ـ صبرکن؟ می‌خوای به عمارت شینرا بری؟ اما ان... فهمیدم! اما مواظب باش، انجا پر از سربازان دشمن هست. اگه خواستی بری انجا از مجرای فاظلاب وارد شو!

ـ کدوم مجرای فاظلاب؟

ـ الان نوبت اختراعات من هست! وقتشه که بفهمیم تشکیلات زیرزمینی شینرا واقعا چی هست!


وینسنت وارد سیستم فاضلاب شده بود. گذرگاه های پیچ در پیچ آن به عمارت اصلی شینرا ختم می‌شد. بوی عجیبی از ساختمان قدیمی عمارت به گوش می‌رسید، بوی خاطرات خاک گرفته و تلخ قدیمی. بوی لوکرسیا...

ـ وینسنت ولنتاین باید وظیفه ای که بر عهدش قرار گرفته شده رو به شما گذارش بده خانوم. من به عنوان محافظ شما انتخاب شدم.

doc-lucrecia-crescent.jpg ​

لوکرسیا از شنیدن این خبر بسیار ترسیده بود!

ـ نه!!!

وینسنت از رفتار عجیب لوکرسیا بسیار متعجب شده بود. چه دلیلی داشت که لوکرسیا از حظور او اینگونه پریشان شود؟ لوکرسیا قرق در افکار ترسناک و ناراحت کننده خویش شده بود و به نظر می‌رسید مشغول صحبت کردن با خودش است...

ـ واسه چی اینو فرستادن...

ـ ببخشید؟

ـ معذرت می‌خوام! این اولین باری هست که من یکی از اعضای گروه Turks رو می‌بینم. لوکرسیا کرسنت. خواهش میکنم با همه چیز آشنا بشید آقای ولنتاین!

لوکرسیا لبخند زورکی بر روی لب آورده و وینسنت را ترک کرد...

*****​

Cait Sith در حال نفوذ به اعماق ساختمان شینرا بود. یکی دیگر از اختراعات ریو، رباتی با شکل گربه که توانایی انجام کارهایی را داشت که انسان ها از انجام آن ناتوان بودند. کیت سیس به مسیر خود ادامه می‌داد. دیگر به اعماق شینرا رسیده بود. در مقابل او نورهای عجیبی شروع به درخشش کرده بودند، ارواح راهنما!! پیکر شخصی تیره پوش به سوی او نزدیک می‌شد. چهره‌اش که در پشت نور پنهان شده بود به آرامی رخ می‌نمود. صورت ترسناکی داشت، دهان و دماغش با باند‌های سفید رنگی پوشانده شده بود.

ـ Nero سیاه!!

ناگهان نوری سیاه رنگ کیت سیس را در بر گرفت. عروسک موگولی چند متر آن طرف تر بر روی زمین افتاد...

*****​

وینسنت در مرکز عمارت شینرا، در کتاب خانه و آزمایش گاه آن قرار داشت، جایی که سفیروث نزدیک به 8 سال پیش در آن از گذشته شومش مطلع شده بود! متریای درخشانی بر روی زمین افتاده بود. وینسنت بر روی زمین خم شده و آن را برداشت. متریا در دستان وینسنت به شدت می‌درخشید و ناگهان...

ـ لوکرسیا!

جسم درخشان لوکرسیا در مقابل وینسنت شکل گرفته بود. تصویر هلوگرامی از دکتر لوکرسیا کرسنت!

ـ امدی اینجا تا جلوی من رو بگیری؟ Omega!! ان بزودی بیدار خواهد شد...

ناگهان نور شدیدی در مقابل چشمان وینسنت شروع به تابش کرد. نور مرموز به همان سرعتی که آمده بود ناپدید شد اما وینسنت دیگر در داخل کتابخانه نبود. در داخل غاری که در مرکز آن کریستال سبز رنگی قرار داشت ایستاده بود:

ـ روحی که Terra رو تشکیل میدهد فاسد شده است.

ـ تسکین ناپاکی، پاک کردن جریان از شکل نهایی ان هست.

ـ نیروی Chaos، همراه Omega تا بهشت را نگاه کن...

ـ من هر وقت کتاب مقدس Ancient هارو مطالعه می‌کردم به این محل میومدم. تاریخ گذشته های دور. Omega و پایان حیات.

لوکرسیا در مقابل کریستال قرار گرفت، ناگهان نوری شدید از داخل کریستال بیرون آمده و پیکر او را در بر گرفت.

ـ قبل از اینکه هستی شکل بگیره ان وجود داشت. قبل از تولد جریان زندگی. وظیفه ان پاک سازی زمین از تمام موجودات زنده و هدایت کردن این موجودات فانی به عمقی جدید بود. شروعی دور و دراز، تا انتهای اقیانوس بی‌پایان ستارگان!

نوری که پیکر لوکرسیا را فرا گرفته بود ناپدید شد.

ـ و ان وقت بود که حیات به سیاره ما هم وارد شد!

محیط غار جای خود را به دریایی از ستارگان داده بود. لوکرسیا، معلق در ستارگان ادامه داد:

ـ به هر حال چیزی که من با اطلاعاتم بهش رسیدم این هست، اگه Omega دوباره بیدار بشه حیات تمام چیزهایی که ما می‌شناسیم هم به پایان می‌رسه و اگه ان سفرش به کهکشان رو دوباره شروع کنه سیاره ما خواهد مرد...

تصاویر ستارگان و غار دوباره محو شده و وینسنت بار دیگر در داخل کتاب خانه، در مقابل تصویر هولوگرام لوکرسیا قرار گرفت.

ـ من یک کپی از گذارش تحقیقاتم رو اینجا گذاشتم. من اصلا نمی‌تونم تصور کنم چه جور کمکی لازم هست اما یادت باشه... من متاسفم!

تصویر لوکرسیا محو شده و وینسنت تنهای تنها در داخل اتاق باقی ماند.

ـ لوکرسیا!

دیسکی بر روی میز کنار وینسنت قرار گرفته بود، نسخه ای از گذارش لوکرسیا. وینسنت آن را برداشته و آماده حرکت شد، باید هرچه سریع تر این مکان را ترک می‌کردف اما... باز هم خاطرات گذشته به سوی او هجوم آورده بودند. وینسنت درون مخزن آب قرار گرفته بود، محفظه بازسازی مجدد بدن. لوکرسیا از بیرون به او نگاه می‌کرد. وینسنت از شدت یاس بر روی زانوانش افتاد. خاطره با سرعتی که آماده بود از جلوی چشمان او محو شد اما...

ـ عالیه، عالیه! ما باز با هم روبرو شدیم!

روسو در مقابل او قرار گرفته بود.

ـ بهتر از این نمیشه! عزیزم من خیلی دوست داشتم تو رو دوباره ببینم!

ـ نیروهای زیرزمینی، ان‌ها می‌خوان با Omega چیکار کنن؟

ـ نمیدونم! اما بیا با هم صادق باشیم، من اصلا نمی‌ترسم.

ـ چی؟

ـ این چیزی هست که Weiss می‌خواد و به ان مربوطه! Hail Weiss. ان دستور میده و ما فقط انجام می‌دیم، خیلی سادس! وقتی ان بخواد Omega دوباره بیدار بشه، ما هم همه همین رو می‌خوایم. ما کوچکترین نگرانی نسبت به سرنوشت این سیاره نداریم. اما این قضیه واسه من خیلی جالب هست چون هرچی باشه تو هر روز این فرصت رو بدست نمیاری که زمین رو از کل موجودات زندش پاک کنی! فکر کنم این به من خیلی شور و هیجان میده. ما ساخته شدیم و پرورش پیدا کردیم تا بکشیم و نابود کنیم.

ما زندانی شده بودیم و سرنوشتمون بردگی بود اما سه سال پیش همه چیز عوض شد. ما از زندانمون آزاد شدیم. فکر می‌کنی ما وقتی آزاد شدیم چیکار ‌کردیم؟ کشتیم! این تنها چیزی بود که بلد بودیم!

روسو شروع به خنده های عصبی بلندی کرده بود.

ـ من توی خون هزاران سرباز خودم رو شوستم. لذت بخش بود! همه رو کشتیم اما من بازم بیشتر می‌خواستم! متوجه می‌شی که چی میگم؟ نه؟

وینسنت تفنگش را رو به روسو گرفته و گفت:

ـ فکر نمی‌کنم!

ـ عشق من چطور همچین حرفی می زنی؟ ما همه شبیه هم هستیم!

روسو ناگهان با سرعت زیاد به سوی وینسنت آمده و ضربه محکم به سینه وینسنت وارد کرد. وینسنت از شدت ضربه بر روی زمین افتاد. سینه اش به آرامی می‌درخشید...

ـ متاسفم، تو چیز دیگه ای به غیر از این انتظار داشتی؟

چشمان وینسنت به رنگ قرمز درآمده بود، او بار دیگر در حال تغییر شکل به شکل Chaos بود اما وینسنت بار دیگر به فرم عادیش باز گشت. دیگر نمی‌توانست تغییر شکل دهد!

ـ تو دیگه نمیتونی انو کنترلش کنی! اما خوب وقتی من کارت رو تموم کنم دیگه بهش احتیاجی نخواهی داشت!

روسو برای وارد کردن ضربه نهایی در مقابل وینسنت بر روی زمین نشست اما درهمین لحظه شخش مرموزی وارد ماجرا شده و شوریکن بزرگش را به سوی روسو پرتاب کرد. روسو که از این حمله ناگهانی به شدت جا خورده بود از مقابل وینسنت کنار رفت اما فرد مرموز با ایجاد نوری خیره کننده به همراه وینسنت از صحنه خارج شد.
2017/07/23 07:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #5
RE: بازی dirge of cerberus
ضعف شدیدی وینسنت را فرا گرفته بود. باز هم قرق در خاطراتش شده بود....

ـ آیا این راسته؟

ـ چی راسته؟

ـ اینکه لوکرسیا... دکتر کرسنت هم بخشی از تحقیقات تو هست؟

لوکرسیا قدم زنان به سوی هوجو آمده و گفت:

ـ آره درسته، خوب این چیش واسه تو جدیده؟

ـ یعنی تو می‌خوای از بچه خودت واسه پیش بردن تحقیقاتت استفاده کنی؟

هوجو با خنده ای کوتاه گفت:

ـ خوب به تو چه ربطی داره؟ ما جفتمون دانشمند هستیم. ما خوب می‌دونیم داریم چیکار می‌کنیم. این آخرین حرفی هست که در این رابطه زده می‌شه، حالا زودتر اینجا رو ترک کن پسر!

ـ اما...

لوکرسیا به سوی وینسنت برگشته و گفت:

ـ اما چی؟ اگه حرفی واسه گفتن داری بگو.

ـ آیا تو مطمئن هستی... مطمئن هستی که همین رو می‌خوای؟

ـ مطمئنم؟ مطمئنم؟ این فقط به من مربوط میشه و باید بگم آره مطمئن هستم!

ـ من فقط...


وینسنت با خودش فکر می‌کرد. اگر آن روز توانسته بود لوکرسیا را قانع کند... هیچ وقت آن اتفاقات رخ نمی‌داد. تولد سفیروث و نابودی... همه این‌ها تقصیر او بود. و رنج و عذابی که گرفتار آن بود مجازات آن...

وینسنت از خواب بیدار شد. باز هم در خواب رویاهای بی‌پایانش را ملاقات کرده بود... شخص مرموزی که او را نجات داده بود درمقابلش نشسته بود. هنوز پارچه ای بر روی صورتش کشیده بود.

ـ صبح بخیر!

ـ من کجا هستم؟ .... تو کی هستی؟

ـ خیلی خوشحالم که اینو پرسیدی! من قهرمان آسمان و زمین، تک گل رز سفید Wutai ها هستم! یوفی کیساراگی!

doc-yuffie1.jpg

ـ خوبه، ما الان کجا هستیم؟

ـ Cmon!

ـ یوفی تو اینجا چیکار می‌کنی؟

ـ من؟ من فقط به ریو و نیروهاش کمک می‌کنم! من داشتم اطراف عمارت شینرا می‌گشتم که تورو انجا پیدا کردم و نجاتت دادم. حتی تصور هم نمی‌کردم! من وینسنت ولنتاین بزرگ رو نجات دادم!! کسی نمی‌خواد ازم تشکر کنه؟

ـ مچکرم یوفی!

ـ منظورم این نبود! زیاد جدی نگیر! به هر حال... ریو می‌خواد که زودتر بری پیشش.

*****​

شلکه درون محفظه بازسازی مجدد قرار داشت.

ـ من کجا هستم؟

شالوآ کنار کامپیوترش آرام به خواب رفته بود اما با بیدار شدن شلکه او نیز از خواب بیدار شده و گفت:

ـ خوب الان چه حسی داری؟

ـ تو خیلی احمقی که دشمنت رو زنده گذاشتی! من الان تورو میکشم و بازم به خونه اصلیم برمی‌گردم!

ـ من اینجوری فکر نمی‌کنم! من نمی‌تونم بهت اجازه بدم که بری. الان نمی‌تونم. در ضمن نمی‌تونم بهت اجازه بدم که منو بکشی و یا دوباره به ان زیر زمین برگردی.

ـ من به کمک تو احتیاج ندارم.

ـ و منم یادم نمی‌یاد که تو تاحالا تونستی باشی تو دعواهامون برنده بشی! می‌خوای دوباره شانست رو امتحان کنی؟

آژیر خطر با صدای بندی شروع به صدا کردن کرد بود. شالوآ که از شنیدن صدای آزیر خطر به شدت ناراحت و خشمگین شده بود گفت:

ـ بازم برگشتن! اما واسه چی؟

ـ ان‌ها منتظر ازل هستن.

ـ ازل؟

ـ مرگ ازل فقط شروع یک قتل عام بزرگ هست...

*****​

وینسنت به همراه یوفی از داخل کامیونی که با آن به مقر WRO آمده بودند پیاده شد. وینسنت پس از نابودی بسیاری از نیروهای دشمن که به مقر حمله کرده بودند وارد ساختمان اصلی شد. فضای داخل ساختمان برخلاف بار اولی که وینسنت از آن دیدن کرده بود دیگر زیبا و دلنشین نبود و تبدیل به تلی از خاک و ویرانه شده بود.

هنگامی که وینسنت در حال وارد شدن به داخل ساختمان بود موجودی درشت هیکل و بی‌نهایت وحشی در مقابل او ظاهر شد.

ـ این دیگه چه کوفتی هست؟

ـ ازل!

وینسنت به سرعت به پشت برگشت. شلکه و شالوآ در پشت او قرار داشتند و این شلکه بود که جواب او را داده بود.

ـ شالوآ!!

ازل بی‌وقفه به سوی آن‌ها حمله کرده و شالوآ را بر روی زمین انداخته بود اما شلکه برای حمایت از خواهرش در مقابل او ایستاده بود! ازل با خشم به سوی شلکه نگاه کرده و گفت:
ـ شلکه! واسه چی سر راه من وایستادی؟

ـ من فقط دارم از خودم محافظت می‌کنم! تو داشتی منم میکشتی!

ـ تو دیگه بدرد ما نمی‌خوری!

ـ چی...؟

ـ تو با بقیه هیچ فرقی نداری! بدون ماکو هیچی نیستی! تو فقط میتونی اطلاعات رو از شبکه مجازی بیرون بکشی. من حتی شک دارم که تو عضو گروه ما باشی! ویز دستور نابودی تورو داده!

ـ ویز؟

ـ ماموریت تو فقط پیدا کردن نگه دارنده Protomateria بود. به همین دلیل هم ما اطلاعات مغزی دکتر رو روی شبکه های عصبی تو آپلود کردیم. اما الان دیگه بهت احتیاج نداریم و نمیتونیمم بزاریم به دست نیروهای WRO بیفتی. سرنوشت تو از قبل تعیین شده و الان زمان ان رسیده که دوباره به سیاره ملحق بشی!

ـ شلکه، وینسنت، زودتر بایداز اینجا خارج بشیم!

هر سه با سرعت به سمت در خروجی در حال فرار بودند. وینسنت به سرعت از در خارج شده و دکمه بستن آن را فشرد اما شلکه کماکان بیرون در ایستاده بود. در در حال بسته شدن بود اما شالوآ و شلکه هنوز از آن خارج نشده بودند. شالوآ دست روبوتیک خود را بین در قرار داد تا مانع بسته شدن آن شود.

ـ واسه چی اینکارو کردی؟

ـ الان میتونی از ان رد شی، زودباش، برو! شلکه! متاسفم، من خواهر خوبی نبودم. من اجازه دادم تا تو سال‌های زیادی در رنج و عذاب باشی. وینسنت، قول بده از خواهرم مراقبت کنی، قول می‌دی؟

ـ وایستا!

وینسنت سعی می‌کرد جلوی بسته شدن در را بگیرد اما در به آرامی در حال بسته شدن بود.

ـ شلکه، من خیلی خوشحالم که بالاخره پیدات کردم. همیشه یادت باشه من دوستت دارم.

ـ چرا؟ چرا ان...؟ چرا؟ شالوآ!!

وینسنت شلکه را برداشته و به سرعت از آن مکان بیرون رفت.


وینسنت به همراه شلکه از دست ازل فرار کرده بود و اکنون در یکی دیگر از مقر های WRO مستقر شده بود. پیکر بی‌جان شالوآ را از داخل خرابه های ساختمان ویران شده برداشته بودند و به امید نجات دوباره او آن را در داخل محفظه بازسازیی مجدد بدن گذاشته بودند. یوفی با چهره غمگینی به بدن شالوآ چشم دوخته بود. وینسنت نیز کنار او ایستاده بود. یوفی گفت:

ـ ان‌ها می‌گن دیگه بیدار نمی‌شه! ان خیلی رنج کشید. وینسنت! تو ان جا بودی، چرا گذاشتی این اتفاق بیفته؟

ـ من متاسفم.

ـ نه! منظورم این نبود.

ـ ان احمق بود!!

شلکه در حالی که از پشت به آن‌ها نزدیک می‌شد این را گفت. یوفی که از این حرف به شدت خشمگین شده بود از جا برخاسته و سیلی محکمی به گوش او نواخت.

ـ تو حق نداری انو به این اسم صدا کنی!! تو اصلا نمی‌دونی...

ـ واسه چی ان همچین کاری کرد که ... ؟

یوفی که در حال گریستن بود از اتاق خارج شد. وینسنت گفت:

ـ قبلا وقتی من از شالوآ پرسیدم تحقیقاتت در چه مورد هست، گفت که برای پیدا کردن دلیل زنده بودنش. ان دلیل تو بودی، تو دلیل زنده بودن ان بودی!

ـ خوب، من نمی‌فهمم چرا یک نفر باید جون خودش رو به خاطر یک نفر دیگه فدا کنه؟ تو میدونی؟

ـ من نمی‌تونم به جای خواهرت جواب بدم اما...

ـ اما؟

ـ وقتی یک نفر کسی رو داشته باشه که از همه بیشتر دوستش داره و براش مهم هست، دادن جونش به خاطر ان کم ترین کاری هست که میتونه انجام بده. این چیزی هست که باعث میشه ما انسان باشیم.

ـ کسی که دوستش داشته باشه ....
((تشکر و اعتبار و فراموش نشه))
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/07/23 07:45 PM، توسط سفیروت.)
2017/07/23 07:36 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #6
RE: بازی dirge of cerberus
ـ دقیقا! این همه افراد دور و ور من هستن اما کی انتظار داره که من واسه نجات جونشون خودم رو به خطر بندازم؟

ـ و تو...

شلکه بر روی زمین افتاد اما وینسنت دست او را گرفته و از روی زمین بلند کرد. به چشمان او نگاه می‌کرد. برق چشمان شلکه او را به گذشته های بی‌بازگشتش می کشاند...

وینسنت زیر انبوهیی از درختان نشسته بود و به خاطره‌های شیرینش فکر می‌کرد.

ـ وینسنت. وینست! پاییز داره میاد و هوا خیلی سرد میشه، باید بیشتر لباس بپوشی!

وینسنت با شنیدن صدای لوکرسیا از جای خود پرید. با خودش فکر می‌کرد صورتش به شدت سرخ شده است. لوکرسیا آخرین کسی بود که فکر می‌کرد برایش نگران خواهد شد!

ـ چرا هر وقت منو می‌بینی اینقدر حول می‌شی؟ یعنی خیلی زشتم؟

وینسنت که از این حرف لوکرسیا بیشتر حول شده بود من من کنان گفت:

ـ نه! من...من... متاسفم!

لوکرسیا با لحنی دخترانه به وینسنت گف:

ـ تو چه جور محافظی هستی که همش خوابیدی؟

ـ من نخوابیدم، فقط باد ملایم شمالی... من فقط چشمام رو بسته بودم تا استراحت کنم.

ـ به هر حال فکر کنم تو جای همیشگی من نشستی!

وینسنت به سرعت از جای خود کنار رفته با حالتی خاص به نشستن لوکرسیا چشم دوخت.
نگاهی نیازمندانه و ... . لوکرسیا سبد مخصوص پیک نیکی را باز کرده و رو به به وینسنت گفت:

ـ نمی‌ترسی با من غذا بخوری؟


شلکه مدتی در چشمان وینسنت خیره شد و ناگهان پشت به او کرده و از وینسنت دور شد.
پس از خروج شلکه ریو به داخل اتاق قدم گذاشت.

ـ وینسنت من باید یک چیزی رو بدونم، تو مطمئن هستی که ان فایل هایی که از عمارت شینرا آوردی فقط همین ها هستن؟

ـ آره، مطمئنم. چیزی شده؟

ـ گذارش Omega... فایل هاش ناقصه. ما باید حتما بقیه قسمت هاش رو پیدا کنیم. می‌خوام قبل از حمله به Midgar تا انجایی که میشه از دشمنم اطلاعات کسب کنم.

ـ شما داشتید در مورد یافته های دکتر لوکرسیا کرسنت صحبت می‌کردید؟

شلکه بار دیگر وارد اتقا شده بود.

ـ آره اما تو از کجا... ؟

ـ بیشتر اطلاعات مغزی ان روی شبکه های عصبی من آپلود شده. این اطلاعات به من کمک می‌کرد تا جای Protomateria رو پیدا کنم. اگه ان اطلاعات رو به من بدید من می‌تونم تصویر روشنی از ذهنیات دکتر کرسنت رو به نمایش بزارم!

ناگهان یوفی در حالی که دستانش را از خوشحالی در هوا تکان می‌داد وارد اتاق شده و گفت!

ـ وینست! ریو! شماها نبایدالان اینجا باشید! برید بیرون! Cid با کشتیش به کمک ما امده!!

سید با دیدن وینسنت به سوی آمده و گفت:

ـ وینسنت! از کیه ندیدمت! داشتم با خودم می‌گفتم که من و این پرنده چرا نباید به شما ملحق بشیم؟

ـ کاپیتان!! باید برگردید سر کارتون!

ـ متاسفم! بعدا می‌بینمتون!

وینسنت بار دیگر به سوی شلکه باز گشت. او پشت کامپیوتر محفظه بازسازیی مجد نشسته و به دقت مشغول کار بود. شلکه درحالی که مشغول کار بود گفت:

ـ بعد از اینکه نبرد شروع بشه این تشکیلات دیگه قابل استفاده نخواهند بود. داشتم فکر می‌کردم که تا چند روز پیش منم جزو ان‌ها بودم! ولش کن، فراموش کن چی گفتم!

ـ داری روی چی کار می‌کنی؟

ـ دارم سعی میکنم این تسهیلات رو با SND خودم مطابقت بدم.

ـ SND؟

ـ ویژگی مخصوص خودم تو گروه. تا زمانی که من زنده هستم یک تصویر مجازی از خودم تو شبکه دارم. من می‌تونم از این قابلیت واسه درک فرم های مختلف حیات استفاده کنم. در هر صورت... اه! تونستم یک ارتباط با کنسول اصلی کشتی هوایی درست کنم و ...

وینسنت ناگهان به آرامی از جای خود برخواست و شلکه را ترک کرد.

ـ چی شد؟

ـ هیچی. فقط تو منو یاد خواهرت میندازی!


*****​

چندین ماشین بزرگ به سوی مقر WRO در حال حرکت بودند. Tifa و Barret در داخل یکی از آن‌ها بودند. تیفا که کنار دست بارت نشسته بود گفت:

ـ من دارم می‌بینمش!

درپشت ماشین Cloud Strife بر روی موتورش نشسته بود. عینکش را بر روی چشمانش محکم کرده و گفت:

ـ وقت رفتنه Fenrir!

کلود با موتور خویش از داخل ماشین خارج شده و کنار ماشین به سمت هدف شروع به حرکت کرد.

*****​


شلکه به همراه وینسنت، ریو، سید و یوفی داخل اتاق نشسته بود. بار دیگر کلاه بزرگی را بر روی سرش گذاشته بود و به نظر می‌رسید باز هم مشغول پیدا کردن چیز خاصی است.

ـ ارتباز برقرار شد. الان می‌تونیم گذارش Omega رو ببینید!

تصویر هلوگرامی شروع به شکل گرفتن کرده بود. ناگهان تمام فضای اتاق جای خود را به فضای بی‌کران داده بود. به نظر می‌رسید وینسنت و همراهانش در آسمان پر از ستاره ایستاده‌اند. سید که از دیدن تصویر هلوگرام بسیار تعجب کرده بود گفت:

ـ این چیه؟ یعنی ما الان تو... ؟

صدای زنی شروع به صحبت کرده بود.

ـ زندگی انسان ها به ستاره‌ها بر می‌گرده و ستاره ها به کهکشان ها. هر چیزی بالاخره یک پایانی داره. ستاره ها هم از این قاعده مستثنی نیستند. وقتی که عمر یک سیاره تموم بشه ان تمام جریان حیاتیش رو یعنی جریان زندگی رو کنار هم جمع می‌کنه. مجموع این جریان ها Omega هستش! ماموریت ان جمع کردن کل جریان ها و بازگردوندن ان به کهکشان هست. ان از یک پایان شروعی جدید خلق می‌کنه. Omega کل حیات رو تو کهکشان حمل می‌کنه. و ستاره ای که تمام جریان حیاتش رو از دست میده به سرعت می‌میره!

پس از پایان یافتن نمایش شلکه با حالت مرموزی شروع به صحبت کرده بود:

ـ Omega نوعی از جریان زندگی هست که ما سه سال پیش دیدیمش. سیاره حیات رو به Omega داده تا از خودش محافظ کنه. اساسا Omega هدایت کننده جریان حیات هست. اگه زمین حس کنه خطری ان رو تحدید میکنه Omega خطرناک میشه. خطری جدی برای همه انسان ها.

ریو که پس از دیدن گذارش و صحبت های شلکه بیشتر ترسیده بود با نگرانی گفت:

ـ پس اینا می‌خوان این هیولا رو بیدار کنن! کاملا معلومه، با کشتار فجیعانه ان چندین هزار نفر می‌خوان کاری کنن که به نظر برسه دنیا داره به آخر میرسه!

سید که به نظر می‌رسید فکر کرده این صحبت ریو همه چیز را مشخص می‌کند با لحنی قاطعانه گفت:

ـ من نمیدونم ان ویز چی فکر می‌کنه اما باید خیلی احمق باشه که فکر کنه ما همینجوری میزاریم ان کارشو بکنه! به Midgar حمله می‌کنیم و از دست ان‌ها پسش می‌گیریم.

ـ درسته، Omega زیر راکتور شماره صفر هستش، واسه اینکه این راکتور به کار بیفته باید بقیه راکتور ها از طریق سیستم مرکزی با هم فعال بشن. ما باید هر شش راکتور رو نابود کنیم تا راکتور صفر فعال نشه!


*****​


ازل، روسو و نرو در حاشیه Midgar ایستاده بودند. ازل با لبخندی بر لب گفت:

ـ به نظر میرسه می‌خوان از زمین و هوا حمله کنن. فقط امیدوارم ایندفعه تو کارشون جدی باشن!!

ـ باید بهتر باشن! من این چند روزه خیلی کسل شدم!

نرو با لحن مرموزی گفت:

ـ بیداری ان نزدیکه. بزار امشب همه چیز تموم بشه...

*****​


ارتش WRO در حال تدارک حمله ویژه و نهایی خود به Midgar بودند. سید در حال سخن رانی برای سربازان بود و به نظر می‌رسید از خودش بی‌اندازه راضی است.

ـ گوش کنید، من فقط همینو می‌گم که اگه هر کدوم از شما توسط ان آشغالا کشته بشید خودم میام از جهنم درتون میارم و از اول می‌کشمتون! ان‌ها تا الان هم زیادی زنده موندن! متوجه باشید که اگه شما زنده بمونید کسانی که پشت شما هستن هم زنده می‌مونن اما اگه شما بمیرید ان‌ها هم خواهند مرد! پس بیاید بریم و یک درکونی حسابی به همشون بزنیم!

فریاد شادی سربازان از هر سو شنیده می‌شد.

ارتش WRO در حال حمله به Midgar بود. هزاران کشتی هوایی آسمان را اشغال کرده بودند. وینسنت نیز به همراه بقیه افراد به همراه یکی از کشتی ها در حال نزدیک شدن به Midgar بود. بر روی زمین نیز هراران کامیون جنگی به رهبری کلود در حال حرکت بودند. از سوی دیگر نیروهای دشمن نیز در داخل Midgar تدارک حمله شدیدی به مهاجمین را داده بودند. نبرد شدیدی میان هر دو طرف در گرفته بود.

وینسنت باید هرچه سریع تر از نبرد اصلی خارج شده به ماموریت اصلی خود مشغول می‌شد. او باید هرچه زودتر به شینرا رفته و راکتور ها را از کار می‌انداخت. وضعیت برای او مناسب بود، هر کدام از نیروهای دشمن در گوشه ای دیگر مشغول نبرد بودند و کسی مراقب او نبود، ازل و نرو توسط سربازان محاصره شده بودند و روسو را نیز کلود متوقف کرده بود.

وینسنت در حال ورود به راکتور ها بود. سربازان WRO در اطراف منطقه در حال نبرد بودند.

ـ قربان! میتونم همراه شما بیام؟

ـ فقط جلوی دست و پای من نپیچ.

ـ ممنونم قربان! میدونید من تو Midgar بدنیا امدم. من و برادرم تو تک تک این مکان ها بازی میک‌ردیم. همیشه هم مامانمون مارو دعوا می‌کرد! وقتی ان مرد برادرم به نیروهای شینرا پیوست اما کشته شد... اما من فکر می‌کنم که ان زنده هستش!!

ـ خوب دیگه راه ما تموم شد. همینجا بمون!

ـ نه! یکی باید باشه که شمارو پشتیبانی کنه!

ـ یادت نیست سید چی گفت؟ وظیفه شما زنده موندنه. اگه با من بیای حتما خواهی مرد!

ـ باشه قربان! اما همینجا منتظرتون می‌مونم تا با با هم برگردیم!

تنها راه ورود به راکتورها گذشتن از گذرگاه های زیرزمینی مخفی شینرا بود. مسیری که بوی مرگ ازآن به مشام می‌رسید. وینسنت در حال پیشروی در گذرگاه بود.

ـ میبینم که هنوز زنده هستی! تو به خودت می‌گی انسان؟

او روسو بود.

ـ بیشتر از تو انسان هستم!

ـ بیشتر از من؟ عشق من یه چیزی بگو که من خودم ندونم! من سال ها پیش انسانیتم رو با قدرت معاوظه کردم. این راهی هست که من انتخواب کردم و تا زمانی که کل حیات این سرزمین رو جذب نکردم بهش ادامه می‌دم. تو تاحالاش هم زیادی زنده موندی اما دیگه من اجازه نمی‌دم بیشتر از این جلو بری. مطمئن باش وقتی من از این جا می‌رم تو مردی! عشق من میدونی چرا به من می‌گن "قرمز خون"؟ بزار بهت نشون بدم!

روسو وحشیانه به سوی وینسنت یورش برد اما وینسنت کسی نبود که در مقابل روسو متوقف شود! مدتی بعد روسو که شکست را پذیرفته بود در مقابل او ایستاده بود. چهره اش بی‌نهایت خشمگین و در عین حال متعجب بود.

ـ نه! بهت اجازه نمی‌دم افتخار کشتن روسو خونین رو بدست بیاری! نه! هیچ کس نمی‌تونه منو بکشه!

روسو که از شکست دیوانه شده بود با گلوله ای از انرژی سکوی بالای سرش را ویران کرده و برای همیشه در آوار های زیر آن باقی ماند.

وینسنت باید مسیرش را به سوی راکتور ها ادامه می‌داد، به هیچ وجه وقت فکر کردن به رفتار دیوانه وار روسو نداشت. مقاومت نیروهای WRO زیاد دوام نمی‌آورد. اما... وینسنت دچار مشکل شده بود. باز هم درحال تغییر شکل بود اما تغییر شکل او کامل انجام نمی‌شد. دیگر توان کنترل نیروی Chaos را نداشت... شلکه سعی می‌کرد از طریق تلفن همراه با وینسنت ارتباط برقرار کند. وینسنت صدای او را به سختی می‌شنید. اما... لوکرسیا در مقابل او بود! آیا باز هم در رویا فرو رفته بود؟

ـ Chaos، پیشرو آشوب! کسی که تمام حیات رو برای سفر Omega به کهکشان هدایت میکنه، کسی که تو وجود تو هست! من متاسفم! تو باید با ان بجنگی...من نمی‌خوام که تو بمیری...

تصویر لوکرسیا بار دیگر محو شد. اکنون وینسنت صدای شلکه را واضح تر می‌شنید.

ـ تو باید با ان بجنگی... من نمی‌خوام که تو بمیری!
ادامه دارد...
2017/07/27 06:52 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
سفیروت
کاربر حرفه‌ای



ارسال‌ها: 1,224
تاریخ عضویت: Apr 2014
اعتبار: 1014.0
ارسال: #7
RE: بازی dirge of cerberus
شلکه در پشت کامپیوتر نشسته بود. از ابتدای حمله با کمک تلفن همراه وینسنت که وارد شبکه کرده بود او را راهنمایی می‌کرد. صدای فریادی از پشت سر شلکه شنیده می‌شد. موتورخانه کشتی دچار مشکل شده بود. شلکه که از وضعیت پیش آمده گیج شده بود از جای خود برخواست اما...

ـ غیر ممکنه!

ـ میدونستم اینجا می‌بینمت!

نرو در مقابل شلکه ایستاده بود!

doc-nero1.jpg ​

ـ تو!

ـ ساکت باش!

ـ واسه چی امدی اینجا؟

ـ چرا؟ روح من ناقصه، امدم تا کاملش کنم!

ـ با خدمه کشتی چیکار کردی؟

ـ احتیاج به پرسیدن داره؟ به اطرافت نگاه کن، ماموریت من تموم شده! خوب حالا به نظرت باید من با تو چیکار کنم؟

ـ نمی‌دونم اما از وقتی امدم اینجا یک چیز رو به خوبی فهمیدم، دیگه اجازه نمی‌دم هیچ کس از من استفاده کنه!

ـ داری مزخرف محض میگی!

ـ مرخف محض؟ شاید!

شلکه به سوی نرو حمله ور شد اما نرو او را متوقف کرد. دروازه سیاهی در پشت سر نرو باز شده بود...


*****​


وینسنت در عمارت شینرا به دنبال شکار خود بود. کلود با او تماس گرفته و گفته بود که ارتباط آن‌ها با کشتی سید قطع شده است، حتما اتفاقی برای شلکه افتاده بود!. او آخرین امید بود، باید هرچه سریع تر عمل می‌کرد. وینسنت به دفتر رییس شینرا نزدیک شده بود اما ازل در مقابل او قرار گرفته بود.

ـ پس روسو نجات پیدا نکرد. یه چیزی درون تو هست که می‌خواد بیاد بیرون. بوی گندش برام آشناست. بیا جلو وینسنت. خشمتو به من نشون بده! بزار کشتار آغاز بشه!

ازل با راکت لانچر 8 متری خود به سوی وینسنت شلیک می‌کرد اما وینسنت هدف آسانی برای ازل نبود. او دیگر نمی‌گذاشت ازل به زندگی کثیفش در Midgar ادامه دهد! ازل در فرم انسانیش توانایی مقابله با وینسنت را نداشت، از این رو به فرم حیوانی‌اش تبدیل شده بود اما باز هم نمی‌توانست کاری بکند. Chaos به او اجازه نمی‌داد! وینسنت بار دیگر تغییر شکل داده و به او حمله کرد. ازل در مقابل Chaos هیچ شانسی نداشت.

ـ به نظر می‌رسه تو از من هم وحشی تر هستی! خیلی خوبه! تو جهنم می‌بینمت!

ازل بار دیگر نام رییس، هل ویز، را فریاد کشید و برای همیشه خاموش شد.

وینسنت باید با Chaos مبارزه می‌کرد. لوکرسیا از او خواست بود که بجنگد... لوکرسیا...

ـ وینسنت یکم دیگه انجا می‌مونی و بعدش من تورو میارمت بیرون.

وینسنت درون محفظه بازسازی مجدد خوابیده بود و لوکرسیا او را نگاه می‌کرد. لوکرسیا از وینسنت دور شد اما ناگهان از شدت غم سرش گیج رفته و بر روی زانوانش افتاد.

ـ تازگیا چم شده؟ فکر کنم زیادی دارم کار می‌کنم.

هوجو با خشم وارد اتاق شد و به لوکرسیا گفت:

ـ شنیدم یک موش کثیف رو اینجا نگه داشتی! می‌خوام بدونم داری با آزمایش شکست خورده من چیکار می‌کنی؟

ـ از آزمایشگاه من برو بیرون!

ـ ساکت! اینجا من دستور می‌دم!

هوجو به دور و ور خود نگاه کرده و با تمسخر گفت:

ـ Omega و Chaos؟ خودم دیدم! داری یک آزمایش دیگه می‌کنی؟ تو داری از این بدن واسه تموم کردن پایان نامت استفاده می‌کنی، درست نمی‌گم دکتر؟

لوکرسیا که از این حرف هوجو به وحشت افتاده بود به سرعت گفت:

ـ نه! تو داری اشتباه می‌کنی!

ـ اشتباه می‌کنم؟ باید بگم که یک دانشمند همیشه یک دانشمند هستش! حالا با این کارت این مردیکه تو زندگی جدیدش چجوری باید خوشحال باشه؟ کی انو دوست خواهد داشت؟

لوکرسیا دیگر نمی‌توانست صحبت های همسرش را تحمل کند. صورتش را با دستانش گرفته و شروع به گریه کرد.

ـ نه! این یک آزمایش نیست! این ....


وینسنت بار دیگر به خود آمد. باید بر احساساتش غلبه می کرد اما نمی‌توانست.

ـ Chaos. لوکرسیا از من استفاده کرد تا ... لوکرسیا! پس این رنج به خاطر ...

وینسنت سعی می‌کرد دیگر به آزمایشات لوکرسیا فکر نکند. باید هرچه سریع تر به تشکیلات مخفی شینرا پی می‌برد. راز سیاه شینرا بیشتر از این نباید مخفی می‌ماند...
وینسنت در حال ورود به تشکیلات مخفی شینرا بود. ناگهان نوری سیاه رنگ در پشت وینسنت ظاهر شد. تلاش کرد تا از دست آن فرار کند اما راه فراری وجود نداشت. نور سیاه رنگ در حال احاطه کردن او بود. اما نوری سفید رنگ در داخل سیاهی مطلق شروع به تابیدن کرد. ازداخل منبع نور صدای دختری به گوش می‌رسید.

ـ نه! اجازه نده Chaos تورو کنترل کنه! ان نمی‌تونه تورو کامل ببلعه چون نصفی از وجود تو از همین نو هست. خودت رو درونش پیدا کن! دوباره کنترل خودت رو بدست بگیر!

وینسنت تمام نیرویش را جمع کرده و از پیله تاریکی بیرون پرید. وینسنت به نفس نفس افتاده بود...

لوکرسیا درون غاری پر از کریستال های سبز رنگ ایستاده بود.

ـ این همون غاری هست که میگفتی؟

مردی که در پشت سر او ایستاده بود گفت:

ـ آره. جایی که Chaos از انجا بیدار می‌شه.

چهره و صدای مرد بسیار شبیه به وینسنت بود. لوکرسیا به سوی کریستال اصلی که در مرکز غار و درون حوزی از آب قرار داشت نزدیک شد و شروع به خندیدن کرد. مرد که ظاهرا ترسیده بود گفت:

ـ صبر کن!

ـ بیا دیگه دکتر ولنتاین!

ـ عجله نکن. ان هیچ جا نمی‌ره!


دکتر ولنتاین در آزمایشگاه خود بالای سر لوکرسیا ایستاده بود. لوکرسیا چند کلید را بر روی کیبورد فشار داد و پس از آن حبابی از انرژی سیاه رنگی درون تیوب مخصوصی شکل گرفت.
ـ فکر نمی‌کنی یکم داری تند می‌ری؟

ـ واسه چی نرم؟ همه افراد شینرا به پایان نامه من خندیدن! باید به هشون نشون بدم که دارن اشتباه میکنن!

ـ در هر صورت کنایه های ان‌ها ادامه خواهد داشت!

دکتر ولنتاین با تعجب به تیوب مخصوص نگاه کرد. ماده سیاه رنگ در حال سوراخ کردن تیوب بود. ناگهان ماده سیاه از درون تیوب بیرون جهید. دکتر ولنتاین لوکرسیا را به کناری هل داده و خودش در مقابل ماده سیاه قرار گرفت. لوکرسیا باترس بالاسر دکتر ولنتاین آمده و گفت:

ـ دکتر حالتون خوبه؟

ـ آره خوبم. خوبمم....

لوکرسیا حمافت کرده بود. بر اثر اشتباه او دوست و استادش کشته شده بود. دکتر به او گفته بود که از قول او به پسرش بگوید که متاسف است. دکتر ولنتاین به جریان زندگی بازگشته بود...

وینسنت به راکتور شماره صفر رسیده بود. باید زودتر کار را تمام می‌کرد اما بار دیگر تاریکی فرا رسید.


ـ خوشبختانه بازم دیدمت وینسنت!


ـ نرو!



ـ اولش من فقط فکر می‌کردم تو یک مزاحم کوچولو هستی اما الان نه! دیگه بهت اجازه نمی‌دم بیشتر از این جلو بری. باید از برادرم محافظت کنم.

ـ برادرت؟


ـ ویز عزیز. ویز قدرتمند. تنها کسی که تا به حال منو دوست داشته و همچنین تنها کسی که من دوستش دارم. مهم نیست، دیگه مهم نیست...


ـ با شلکه چیکار کردی؟


ـ شلکه؟ آهان، یادم امد. چیکار می‌تونستم باهاش بکنم؟ ان دست منه. درست مثل یک سگ کوچولو!


وینسنت که حوصله اش از حریف دیوانه‌اش سر رفته بود تفنگش را بیرون کشیده و به سوی او نشانه گرفت. نرو با تمسخر گفت:


ـ می‌خوای یکم باهم برقصیم؟


وینسنت شلیک کنان به سوی نرو حمله کرد. هیچ دلیل وجود نداشت که نرو برخلاف روسو و ازل در مقابل او شانس بیاورد. او نیز همانند دیگر اعضای گروه مغلوب وینسنت شده بود.


ـ عالیه. معلوم شد چرا روسو و ازل در مقابل تو شانسی نداشتن! اما بازی دیگه بسته! من برنامه های دیگه ای برای تو دارم!


ناگهان نرو دروازه سیاهی ایجاد کرده و وینسنت را به داخل آن کشید.


ـ من می‌بینمت. تاریکی من دیگه روت اثر نداره، نه؟ اشکال نداره. یک راه دیگه واسه تفریح پیدا می‌کنم! بزار ببینم... نظرت در رابطه با این چیه؟


ابری سیاه و خطناک در پشت سر نرو در حال شکل گرفتن بود اما در همین لحظه یوفی سر رسیده و شوریکن خود را به سوی نرو پرتاب کرد. نرو از حمله ناگهانی نینجای غربه جا خورده بود.


ـ طعم پرتاب های نینجا های ووتای رو بچش!


نرو رفته بود. وینسنت به همراه یوفی شلکه را برداشته و از آن‌جا خارج کرده بودند. شلکه درون محفظه بازساززی مجدد بود. به نظر می‌رسید در حال دیدن رویایی دلخراش است...
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2017/08/01 01:05 PM، توسط سفیروت.)
2017/08/01 01:03 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان